نظر شما چیه؟!(۲)

چیزی که در این فضا، مثل سیر ، سرکه و چشمه می جوشد، در وبلاگ های دور و اطرافمان، چیه؟!

خودم می گویم: افسردگی، غم و اندوه، ناامیدی، شکست، و...

برای امتحانی هم که پای نوشتارهای این وبلاگ ها، بنشینیم، با ردپای پر رنگ اصطلاحِ "عشق مجازی"، روبه رو می شویم!

طرف، نه قیافه ، نه زبان بدن ، نه حتی نوع گفتار طرف دیگر را دیده، آن وقت ؛ گرفتار شده، آن هم گرفتار مطالب عاشقانه بی نام و نشان به سرقت رفته که یهویی درج شده ، و یا عکس صفحه پروفایلی که چند وقت یک بار تغییر می کند و معلوم نیست برای خود فرد است یا که چه؟!

شاید، به اندازه انسان های روی زمین، از نعمت ارزشمندی چون "عشق" تعریف وجود داشته باشد. از نظر من، نام هر حس زودگذری، هر چه باشد، عشق نیست؛ و البته، در ارتباطی که خداوند پاک و منزه وجود دارد، عشق هست!

چطور عشق مجازی ، شکل می گیرد؟! بهتر است نگاهی بندازیم به یک قصه بلاگفایی. به هیچ عنوان قصد قضاوت نداریم. دختر خانم قصه بلاگفایی ما، یک وب اصلی داشت. و وبی که بنده با آن موجه شدم ، وب موقتش بود. در وب موقت، آنچه از دل می آمد را یه جا می ریخت روی صفحه. نفرین می گفت به آقایی که مثلا عشقش بود. از یک رابطه ۵ ساله نوشته بود. دختر خانم ۳۷ ساله بود. آقا هم نمی دانم، ولی مطلقه بود. مثل اینکه هر وقت بینشان دعوا شده نمی دانم سر چه، دختر خانم پیش قدم شده برای عذر خواهی. پس از ۵ سال آقا فرمودند : برو به سلامت، ما به درد هم نمی خوریم، تمام!

خب، از آن جا که بنده وب دختر خانم را دیگر مطالعه نکردم، نمی دانم چه شد و جزئیات دیگر چه بود و کلا نام وب را گم کردم! برای همین از فرضیات کمک می گیریم تا به پاسخ احتمالی برسیم!

ادامه دارد....

نظر شما چیه؟!(۱)

صداها به گوش می رسد: 《لابد ، دختره مشکلی داشته!》؛《پسره، اهل زندگی نبوده، مگه ندیدی، قایم شد؟!》

به فرض، دختری ۱۰ خواستگار دارد یا داشته و هیچ کدام هم به ازدواج ختم نشده و در حد یک ماه صحبت و یا یک جلسه رسمی خواستگاری بوده است.

فکر دارم رسم قدیم بوده، گفته اند:《خواستگاری، بهتر است پنهانی باشد!》البته، اطمینان دارم این جمله را خوانده ام و نمی دانم دقیقا صاحب سخن کیست! با وجود این، می بینیم برخی که، کم هم نیستن ، با آمدن خواستگار ، فریاد وا خوشا سرمی دهند تا همه باخبر شوند؛ فقط یک بلندگو دستشان نمی گیرند!

"وا خانم، این چه حرفیه؟ یه وقت نگویند دختر خانم بی خواستگار است، احتمالا صدای یکی از خوانندگان این مطلب بود!"

بعد از مدتی که خواستگاری به هوا می رود نمی دانم تا کجا می رود، و می گویم : مسئله همان جا تمام و فراموش نمی شود، خواستگار بعدی که می آید، از دشمن دوست نما یا همسایه احتمالا فضول می شنود که: 《 کجا می روی آقا؟ دختر فلانی ۱۰ باری تا الان ازدواج کرده، از راهی که می روی، برگرد!》

سخن از عشق که می شود، شخصا حس طراوت، شادی، حال خوش، بوی بهشت را در ذهنم می بینم! با عشق، رهایی است، رهایی به این معنا که فرد وابسته نیست، آرامش ، شادابی و سرزندگی هست!

باور ندارم که آدم با عشق ،افسرده ، دلمرده ، شکسته ویا داغان شود....

ادامه دارد...

نظر شما چیه؟!

بذارین با یه داستان بحث رو شروع کنیم.

آقا پسر توی دانشگاه ، علاقه مند میشه به همکلاسیش . بعد از سه سال زیر نظر گرفتن ، بالاخره ؛ در یک جای مناسب ابراز علاقه و خواستگاری را مطرح می کند. دختر خانم به خانواده اطلاع می دهد و نامزدی سر می گیرد.

بعد از چند ماه، آقا پسر غیبش می زند. حالا چرا؟

از طرف دیگه دختر عموی آقا پسر ، ۶ سالی هست که این آقا پسر را دوست می دارد. عموی پسر تهدید می کند که با چک سفید امضایی که گرفته ام دار و ندار پدرت را همراه آبرو به باد می دهم، یا اینکه باید دختر مرا بگیری!

آقا پسر، تسلیم می شود ، دور عشق را خط می کشد و می رود با دختر عمو ازدواج می کند. بعد از مدتی هم، به همکلاسی همه این حرفا را می گوید. همکلاسی هم وقتی می فهمد علت ترک و غیب شدن پسر ، خودش نیست، آقا پسر را می بخشد و آرزوی خوشبختی او را می کند.

خب، به راست و دروغ این داستان اصلا کار نداریم. اما فرض می کنیم یک داستان واقعی است، فقط فرض.

دو همکلاسی در فضای واقعی دانشگاه قیافه و رفتار و کردار هم رو دیدند.

با خانواده های هم آشنا شدند.

رفت و آمد داشتند

نامزدی اتفاق افتاده.

این یکی از داستان های دنیای غیر مجازی است و با هزار سلام و صلوات ، نهایت عشق و عاشقی این است!

نمی گوییم سرانجام تمام عشق و عاشقی ها، نرسیدن است و در نهایت ، یکی غیبش می زند. نه؛ ولی، ولی نباید واقعیت را نادیده گرفت و گرفتار عشق و عاشقی هایی که سرانجامش معلوم نیست، باشیم!

تمرکز موضوع این داستانی که گفته شد نیست، ولی، این بخشی از بحث است...

ادامه دارد...

سی و دو

حرفی که از میان سی و دو دندان بیرون بیاید، حداقل، به گوش سی و دو نفر می رسد!

دقت کن ؛ چه سخن می گویی؟!

کمی شارژ نیمه جان!

آقا و خانم ارجمند! کجا نشسته اید که خوشبختی همین جوری در می زند، باز کنید درآ رو!

یه گوشی دارم شاه نداره، از خوشگلی، تا نداره!

عتیقه دیدین؟ زیرخاکی نشکسته، بدونید صاحبش منم!

هیچ وقت از این عزیز دل وجان، واسه نوشتن توی دنیای مجازی ، استفاده نکردم. هیچ وقت!

گاهی وقتا، صداش می آد:《 خدا رو شکر کن که منو داری،ممنونم که مراقبمی، محافظمی!》

خودمونیم، من می فهمم، ناقلا، داره تیکه میاندازه! چرا؟ چون چند بار نازش کردم، تمیزش کردم با دستمال نسبتا مرطوب، طاقت نیاورد و نیمه جان شد، شانس آوردم ، دار فانی رو وداع نگفت، عمرش به دنیا بود! بعد از این که به هوش اومد،داستان منم شروع شد.

با خشم، صداش اومد: یک کلام ، فقط می تونی زنگ بزنی و دیگران هم می تونن بهت زنگ بزنن، من کاری واست نمی کنم!

تازه، روش رو یه طرف دیگه کرده بود و از ته دل، می گفت: باهات قهرم، تمام!

گوشی به این لوسی ، خدا، نصیب گرگ بیابان نکند!

منم مهربان، اینقدر پرستارشم که نگو. گفتم: عزیزم! تو فقط زحمت بکش ، هر کی بامن کار داشت رو وصل کن، چون ، من با کسی کار ندارم!

گوشی خودشیفته ام ، گفت: فقط همین ، دارم برات!

آقا و خانم ارجمند! چشمتان روز بد نبینه، اوه اوه، گوشی افتاد روی دنده لج، هر چی شماره خارِجَکیه ، از شکرستان، نمکستان، ملکستان بگیر تا خود تلخکستان که به شارژ رایگان نیاز دارن، وصل می کند. همین یک ساعت پیش ، شماره ۳۸۶۵۱۲۳۳۰---- که ۳ شماره آخرش رو ننوشتم، تماس گرفت ولی؛ شارژ من نصف جان شد، در عرض کمتر از یک صدم ثانیه. اینه که، هر وقت یکی از خارج زنگ بزنه ،جواب نمی دهم.

حالا، این که چیزی نیست، هر کی هم از داخل ایران زنگ بزنه، بدون ِاینکه هندزفری وصل باشه، علامت اتصال هندزفری، روی صفحه ظاهر میشه و هیچ صدایی نمی آد، البته در این مورد، فقط بعضی وقتا اینجوریه! باهام راه میاد!

یه همراه داریم توی دنیا، اسمش 《گوشیه!》 دوستش می داریم با همه لجبازی هاش، ولی ؛ زیاد تحویلش نمی گیریم! بهش یاد دادم او در خدمت منه، ولی؛ من اسیرش نیستم و نمیشم. فقط همین و بس!

+ دیروز ۱۸ شهریور ۱۴۰۳، بعد از مدتها جدایی، یادش افتادم. یه جا گذاشتمش، خودمم نمیدونم کجاس؟!

می گم:

ای عتیقه!

پیداشو، کارت دارم!

صداش از دور می آد.

میگه: پشت گوشت رو دیدی، منم دیدی!

نو که آمد به بازار، کهنه شد دل آزار؟!

من عتیقه ی سفید رنگت بودم!

چطور دلت آمد پرتم کردی توی تنهاییم؟

میگم: تنهاییِ چی؟

عزیزم!

من، فقط کمی بهت وقت دادم تا استراحت کنی. فقط همین.

حالا هم، قهر نشو! لطفا!

بگو کجایی، من بیام دنبالت!؟

عتیقه من!

تو، همیشه به کارم میای. وگرنه؛ تا حالا، اصلا فروخته بودمت!

صداش میگه: من رو؟ من که عتیقه ام، کی منو می خره؟ من خاموشم! در حال سکوت!

میگم: گلم! عتیقه، یعنی باارزش؛ یعنی نمیشه روش قیمت گذاشت. حالا، متوجّه شدی!؟

بیا و برگرد ، یه نشونی از خودت بده، عتیقه ی روزهای سختِ من!

عتیقه یِ کوچولوی من!

ای سفیدِ چون ماه،خوشرنگ!

ای نشانه ی پاکی!

نرو، قایم نشو، برگرد!

:)

+بعد از دو سال، دو ماه کم، با خودم میگم: چرا این رو نوشتم؟ فایده ش چیه؟ هدفم انتقال حس خوب بوده!چقدر موفّق شدم رو نمی دونم! محتواش جالب نیس! 《تلفن همراه》 این همه قربان صدقه لازم نداره! اونم تلفن همراهی چون تو گمشده ی سفید رنگ! ولی نه، تو هم شعور داری، یادته یه روزایی به خاطر وجودت تشکّر می کردم از خدا، بعد تو هم خوب کار می کردی، یادته!؟ یادت نیست!؟ اما خدا خوب میدونه روزای همراهی ما دو تا رو، کاش یه روزایی که خدا می دونه کدوم روزا رو میگم، گم می شدی! اعتراف میکنم با این که اسم تو 《تلفن همراه》، ولی من، همراه خوبی برات نبودم، ولی دوست داشتم!

هیس!

با دوست دارم های الکی، دروغین، هیچ انسانی را بازی ندهید، یک جمله دو کلمه ای است، 《دوست دارم》 را می گویم، گفتنش ساده است، اما؛ وقتی دروغین باشد، باور ، روحیه ، و شاید زندگی آدمی را نابود کند، جملات عاشقانه را به دروغ ، آلوده نکنید، هیس!

با نگاهی دیگر

خیر سرم، اسم وبم، محراب عشق ، یعنی جایی که عشق در آن هست، یا به تعبیری : قبله عشق!

تا جایی که خاطرم هست، هر وقت خواستم بنویسم ، گفتم : حواست باشد، با عشق بنویس!اینکه ، چقدر از مطالب رو برای عشق، نوشته ام؟ واقعا، اصلا که نه، دقیق؛ نمی دانم!

امشب، پس از مدتها، ماه توی آسمان رو دیدم. هر ماه، ۲۹ و بیشتر سی روزه، چقدر باید خوش شانس باشه آدم، که ماه توی دل آسمان رو ، با وجود شرایط جو محیطی ، یا اتفاقی، یا خود خواسته ، ببینه؟ من که حساب نکردم. شما چی؟ چند بار با خود گفته ای، ماه آسمان ظاهر شد، بذار خیره شوم و ببینم و به این همه زیبایی بیاندیشم؟ یا شاید نه، شما از آن دست افرادی، که گفته ای: 《آخه، ماه هم دیدن دارد؟ فکر نان باش، خربزه، آب است!》

می دانم، با دیدن ماه، خوش جور حالم خوش است، به نظرم دیدن ماه، روی روح انسان تاثیر دارد، اما ، این که دیدن ماه چه تاثیراتی روی جسم دارد، یا اصلا دارد؟!نمی دانم!

امشب، سعادتی بود که نصیبم شد، دیدن ماه، یعنی دیدن عشق، واقعا خدا رو شکر!

خیلی از زیبایی ها، معجزه ها، با گذر زمان، برایمان عادی شده، دیدن ماه، فقط یکی از آن هاست!

انتخاب

قبول دارم ، شرایط باعث میشه که تنهایی، بشه یه انتخاب!

وگرنه، تنهایی، انتخاب هر شخصی نیست!

دقیقه

خیلی جدی می پرسم:《هر روز، چند دقیقه است؟!》

چند دقیقه، از دقایق هر روز رو به بررسی فکرت، اختصاص دادی؟!

گُل

لبخند بر چهره ،گلا رو با روح لطیفش ،آب می دهد، میگه:گل خوشگلم، قشنگم،زیبای خفته،شکوفا شو، بخند‌. با دستش، گل رو نوازش می کنه و می گه:نازی ، نازی ، نکند تو گل پیازی، اینا رو که می گه، به طرز عجیبی سبزی رنگ گل،شفاف تر و شفاف تر میشه،حالا نمی گه:گل رو با آدم مقایسه کن، نه ، ولی؛می گه: همون جور که گل با محبت جان می گیره، انسان هم با محبت، دلگرم می شه، شاد و بشاش و پر انرژی می شه، گاهی حداقل به اندازه گل ها به خودت محبت کن، مهربان باش، تو هم یک گلی! برای خودت گل بگیر، یا برای خودت یک گل نقاشی بکش!

چه گلی دوست داری؟