خودت رو توصیف کن....

تا حالا شده بهت بگن خودت رو توصیف کن؟!

بشینی و خودت رو وصف کنی کمی وقت می بره.... شاید متوجه بشی که خودت رو اونجوری که باید نمی شناسی.... اینجوری شاید برای خودت وقت بذاری....

توی یه پست خودم رو توصیف کردم ولی منتشرش نکردم.... کسی بهم نگفت.... یهو به ذهنم اومد.... سعی کردم دقیق بنویسم .... اون پست باید تکمیل بشه.... شاید روزی لازم شد.....

اینطور خواستگاری نکنید!

دوره پیش دانشگاهی که بودم یه همکلاسی داشتم. می گفت: هر وقت عروسی می ره ... یه خواستگار براش پیدا میشه.... البته، من بر عکس اونم. من وقتی بیرون می رم. مخصوصا کار اداری داشته باشم اینطوریه.... خوبه بیرون نمیرم زیاد....جدی میگم! بیشتر موارد هم یا مادر پسره یا خواهر پسره همون جایی که بودم اداره، یا مرکز خرید و ... مطرح کردند. بعضی وقتا هم خوده پسره یا خانواده پسره مستقیم با خانواده مطرح کردند.... این مدل آخری رو بگم.شاید به درد کسی خورد والا.... مادرم کنار دختره نشسته بود و من جا نبود بشینم. یه خورده که سالن خلوت شد. منم رفتم کنار مادرم وایسادم سرپا. بعد، من با مادرم حرف زدم. خانمه ،من رو دید. گفت :شما دختر ایشون هستین. گفتم:بله. انگار، منو پسندید. با یه نگاه.... یه نگاه دیگه بهم انداخت و گفت:مجردین؟! با لبخند هم می گفت.... گفتم:بله! گفت:چند سالته!؟گفتم:چند ساله بهم میاد؟!گفت:۲۰الی۲۲. منم لبخند خوشگلی بر چهره ام نشست . گفتم:نه خب! ۲۰ نیستم. بیشترم...(البته داخل پرانتز، من همیشه میگم به خودم ،تو ۱۸ سالته ، نوجوان موندی هنوز).ماشاء الله ماشاء الله چشم نخورم ان شاءالله... بعد ، به ترتیب تقریبا اینا رو در کلام گفت: داداشی دارم متولد ۷۰.... قهرمان بکس. قد بلند و هیکلی.... خونه داره. ماشین داره..... بابام خیلی پولداره.... بابام یه خونه بهم هدیه داده..... داداشم قبلا تولیدی مبل سازی داشته .... جزئیات کارش دقیقا نفهمیدم که رنگ نمی دونم چی مبل کارش بود و اینا. ولی الان اسنپ کار میکنه . مسافرکشی میکنه.... بعد، روحیه خیلی لطیفی داره. دست بزن نداره. یه لیوان جهاز نمی خواد بدهی....دانشگاه قبول شده ولی نرفته . یعنی دیپلم داره فکر کنم از این حرفا. البته چند تا سوال ازم پرسید مثل کار می کنم، سرکار می رم یا نه؟!تحصیلاتم چیه و سنم ، تیپمم که مورد تائید بود.... به قول خودش،میگفت: داداشم دختر اهل زندگی می خواد... از این دخترای جلف نمی خواد.... منم فقط اینجوری بودم ... بعد، گفت:شماره ت رو بده تا با داداشم حرف بزنین دو ماه . آشنا بشین . بعد دیدین به درد هم می خورین. اونوقت بیان خواستگاری.... بعد، مامانم بیاد تو رو ببینه . بعد بقیه حرفا. .منم دیدم اینجوریه که باید شماره خودم رو بدهم . گفتم:نه! تمام. حتی نگفتم عکس برادرتون رو می تونم ببینم.... چند بار گفت شماره خودت رو بده..... دیشب با داداشم حرف ازدواج شده و گفتیم قسمتت هر چی باشه و اینا. شاید تو قسمتی.... به من می گفت. البته، یه نکته مهم هم درباره برادرشون فرمودن، که بذار نگم..... و این نکته روی مغز من بود.... همچین چشمک می زد اساسی که بیخیال .....

می دونی؟!اگه خواهرتون یا مادرتون می خواد بره خواستگاری جایی.این جوری مطرح کنند. یا خودتون می خواین برای برادرتون با دختره، مطرح کنین....و هی از پول بابا بگین و از مال و اموال پسره... گرفتن جواب نه، حتمیه! البته بستگی به دختره داره که یه وقت عاشق ماشین و خونه نباشه........

جواب من، با توجه به آن نکته اولیه که ننوشتمش، منفی بود صد در صد . البته نکات آموزنده اینکه ، به نظر من، باید میگفت:می تونم شماره پدرتون رو داشته باشم. یا می تونست به مادرم بگه. خانمه گل، مادرم کنارت نشسته. یه اجازه بگیر.... اصلا خوشم نیومد. نکته دیگه اینکه، باباشون خیلی پولدار بود. یکی نبود بگه: گلم! تو می خوای برای داداشت دختر بگیری. چیکار داری به بابات! میگی :بابام پولداره نمیخواد جهاز بدهی..... بعد، مادره باید بیاد من رو ببینه.... اگه تائید نکنه منتفیه!؟ درسته مادرا تاج سرن، ولی چیه این چه حرفیه که بعد دو ماه با پسره حرف زده بشه ، مادره بیاد منو ببینه .... مادرم دختری رو می خواد که داداشم رو دوست داشته باشه و اهل زندگی باشه .... بعد تازه خواستگاری انجام بشه.... با بررسی حرفها توی چند دقیقه، آدم می تونه بفهمه که فرد مورد نظر مناسب هست یا نه! درست میگم یا نه؟! دختره خیلی مهربون بودا. این حرفای من ، فقط یه جور دلنوشته است و یه جور انتقاد از طرز مطرح کردن موضوع مثلا امر خیرشون...... این نمونه نکته بیشتر و آموزنده ای داشت. که از اموال بابا خود می گفت ، از تائیدیه مادر خود می گفت... ولی اشاره ای به اجازه گرفتن از پدر و مادر من برای صحبت با آقا دادششون نداشت. از همون اول باید پدر و مادر در جریان باشند.... این برا من واقعا مهمه.... درست من بچه نیستم بزرگ شدم.... ولی آخه گلم، پدر و مادر من یه عمر برا من زحمت کشیدن.... یه اشاره می کردی به اجازه پدر و مادر.... گفتم این رو بنویسم.....

نمی دونم چرا پرسیدم از زندگیتون راضی هستین . گفت:آره ولی..... همین ولی رو که گفت... دیگه هیچی. می گفت: شوهرم یه موبایل داشت و یه کت فکر کنم... وقتی اومد خواستگاریم.... یعنی از صحبتش می شد فهمید که پول و مادیات اولویات اولیه است براشون.... و دیگه بذار نگم... چون نمی خوام به آن نکته که ننوشتم، اصلا اشاره کنم..... امیدوارم واقعا هر جا هستند حالشون خوب باشه و برادرشون هم ازدواج خوبی داشته باشند و خوشبخت باشند.

ممنونم که هستی!

هر وقت می خونمش، انگار بار اوله می خونم.

یادم رفته بود.

یکی برام یه متن فرستاد.

این آیه یکی از جملاتش بود.

فرمود: «مترسيد، من همراه شمايم، مى‌شنوم و مى‌بينم،

قَالَ لَا تَخَافَا ۖ إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ

آیه ۴۶ سوره طه

#قطعا اتفاقی نبود دیدن این آیه. یه جایی خوندم نوشته بود:اگه می خوای تو با خدا حرف بزنی نماز بخون. اگه می خوای خدا با تو حرف بگه؛قرآن بخون....

دلم برای خدا تنگ شده..... خیلی!

انگار سالها گذشته و من دور شدم......

خداااااااااااااااااا، من دوباره اومدم...... اومدم بمونم............

کوزه طلا!

یه مرد صالح از مجلسی رد می شد شنید که گفته می شد: یه فایده صلوات اینه که شخص رو غنی می کند. مرد صالح هم که بضاعتی نداشت پس، فرصت رو غنیمت شمرد. گفت:چیکار کنم و چیکار نکنم!تصمیم گرفت بر صلوات فرستادن خودش رو عادت بدهد..... صلوات زیاد می فرستاد.....

یه روز، داشت راه می رفت پاش خورد به یه سنگ و سنگ از جاش کنده شدو کوزه ای پر از طلا و زر چشمک زد..... مرد صالح، تصورش این بود که تصرف در چنین نقدی جایز نیست.( حتما پیش خودش گفته صاحاب داره..... میاد دنبالش..... )با یه مقدار خاک ، روی کوزه رو می پوشونه و راهش رو می گیره و میره.... توی خونه، جریان رو خیلی خونسرد و بی تفاوت واسه همسرش تعریف میگه..... یه همسایه داشت این مرد صالح که قضیه رو شنید (معلوم نیست چطوری؟ گوش وایساد... نمی دونیم ) سریع رفت سراغ کوزه و برداشتش ولی، وقتی توی خونه سرکوزه رو باز کرد پر از مار و عقرب بود. یقین کرد این توطئه بوده .به سرش زد بره انتقام بگیره و کوزه پر از گزند رو از روزنه سقف خونه مرد صالح سرازیر کند. همسایه، آهسته کوزه رو برداشت و رفت پشت بام خانه مرد صالح و کوزه رو از روزنه سقف واژگون کرد تا همه مارها و عقربها به جون آنها ریخته بشه...ولی، به لطف خدا، محتوای کوزه، مار و عقرب نبود بلکه، همان زر و طلای خالصی بود که اول دیده بود و انگاری، خدا این همسایه رو مامور کرده بود که حمالیش رو به عهده بگیره و خونواده فقیر از برکت صلوات غنی و ثروتمند شدند.....

منبع:تحفه زینلی صفحه ۱۶ و ۱۷ با تغییر و حذف جزئیاتی داستان

ای خدا، شکرت!

عشق

عشق.....

یادبگیر تا جایی سرت کلاه نره! حقوقی _مهندسی رایگان(ثابت)

بعضیا ، فقط به فکر پولن. روز به روزم تعدادشون زیاد میشه .حتی ببخشید، معذرت حرفای بی ارزش رو می فروشن به صورت پک ،و خیلیا هم حرف بی ارزش رو که گران باشد می خرن چون فکر دارن گرونه پس ارزشمنده لابد..... بعدا که پول رو پراخت کردن تازه می فهمند که بابت حرفایی که خودشون هم بلد بودن، کلی پول بی زبون رو به باد دادند. بگذریم. بذار از آدمای انسان دوست بگیم. آدمایی که به فکر دانایی دیگرانن.... دوست دارن جامعه شون رشد کنه.... بدرخشه.....به قول خودشون :

"مهم نیست با من چه میکنند، مهم آن است که دانش حقوقی مهندسین [و دانش حقوق مهندسی ] این کشور بالا برود، ما می سوزیم همچون شمع و روشنایی حقوقی می دهیم به مهندسین من روزی خواهم مرد…..من روزی خواهم مرد مثل بقیه، مثل بقیه شلوغی های این عالم اما نگران نیستم، چون دانه های دانش حقوق مهندسی را پراکنده کرده ام، در هر زمینی و زیر هر آسمانی، و ایمان دارم، روزی باران، با پاکیش نشان خواهد داد دانه هایمان را کجا کاشته ایم، آنقدر دانه می پاشیم که زاغها و زغن ها نیز از آن ببرند و سیر بخورند.

به قول جناب فردوسی نمیرم از این پس که من زنده‌ام ، که تخم سخن را پراکنده ام"

اینا صحبتای پدر حقوق مهندسی ایران هست. جناب آقای مهندس کامیار میر رضوی.....

آقای میر رضوی بزرگوار، ۱۵۷ جلسه رو به مدت ۲۰۰ ساعت ضبط کردن و سخن گفتن. به صورت کاملا رایگان، از حقوق مهندسی گفتن.... حدود ۱۵ ساعت از سخنان گوهربارشون درباره حق و حقوق معامله و مشاور املاک..... ایشون می تونستن سخنان ارزشمندشون رو به میلیون ها تومن بفروشن. ولی سخنانشون رایگان. شما فقط باید تشریف ببری دانلود کنی....از نظر من خیلی خودمانی حرف می گویند..... دیگه اینکه، نمونه های واقعی رو ایشون مثال می زنند که خودشون نظارت داشتن. از جلسه ۷۲ به بعد درباره خرید و فروش ملک..... درباره نوع ادبیاتشون توی یکی از جلسه ها، دلیلش رو گفتن..... ایشون انسان باسواد و دنیا دیده ای هستن ......

اینجا نوشتم شاید به درد یه نفر خورد.

وبسایت رسمی دارن.... اینم آدرس تلگرامشون

t.me/hoghugh_mohandesi/9769

تمام جلسه ها رایگان هست.

یه جلسه،آخر سخنانشون، از حافظ یه بیت گفت. خیلی برام جالب بود.

استاد حافظ بزرگ فرمودند:

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

گل رو کجا می بری؟

تو رو می گم، مورچه عزیزم! داری این گل رو کجا می بری؟ واسه کی می بری؟!سر قبر من؟ من که هنوز قبری ندارم.... دنیای ما جوریه قبرم باید بخری! قیمت یه جا ،با جای دیگه هم فرق داره.... من هر وقت تو، یا فردی از خانواده تو رو می بینم... بیشتر یاد قبرستون می افتم.... البته، تو هم بالاخره دل داری،.... شاید می بری واسه همسرت..... البته، خیلی باید با احساس باشی که وقتی من بی جونم، بیای گل بذاری سر قبرم....دوستایی داری که گاز می گیرن.... الان زنده ام بیشتر به گلت نیاز دارم... وقتی بمیرم .... به دوستات سفارش کن با من مهربون باشن.... وایسا ببینم، یه دیقه راه نرو. اصلا، واسه چی من حرف از مرگ می زنم؟! می دونی میروژ جون! به زبان مادریم تو میشی میروژ. میروژ جون! چند روزیه دنیا رو جدی گرفتم.... خیلی بهم سخت گذشت..... خیلی!.... میگن توی سختیا، آدم دوستش رو میشناسه..... باورت میشه؟!من توی سختی ها دوستی به غیر از خانواده ام نداشتم! میگن: خدا!آدم رو محتاج خلق نکنه. دیشب یه پست توی وبم گذاشتم. وب می دونی چیه میروژ جانم!؟ نمی دونی؟! همین جایی که عکس تو رو گذاشتم وب! آره می گفتم. پستی گذاشتم به خیال راهنمایی ..... اما، کو آدمی که راهنمایی کند!؟ میگم: من آدم روزای سختم..... همیشه ...تو دوستی داری؟! حتما داری که داری براش گل می بری! شایدم نداری... شاید داری گل رو واسه خودت می بری..... خونه ت کجا؟ میروژ جانم! میشه تو برای من دعا بگی؟! نمیشه! راست میگی... تو که دعا بلد نیستی..... میگم:میروژ گیان، تو دلت بگیره چیکار می کنی؟! تا حالا گریه کردی! من الان دلم می خواد بشینم فقط گریه کنم... همین که گفتم گریه. خودش اومد. چی؟! گریه..... گاهی وقتا مثل الان گریه خیلی آرام گیان! میروژ گیان، ببخش که مجبور شدی حرفای منو گوش کنی... خدایا منو ببخش!