معرفی Archive.org

اشخاصی که واقعا به علم و کتاب خواندن علاقه مند هستند، افرادی که به فکر پرورش ذهن و فکر خود هستند، افرادی که به خاطر گرانی کتاب نمی تونند و توانایی خرید کتاب ندارند. افرادی که به دنبال کتاب های زیرخاکی عتیقه و گنجینه های نایاب و کتب مرجع هستن، افرادی که به دنبال فیلم های آموزشی، فایل های صوتی ، کتب تصویری و مقالات مفید هستن، افرادی که دنبال کتب به زبان های مختلف از جمله فارسی، عربی، انگلیسی، اردو و ... هستن، خلاصه کتاب خوانان، می توانند به این آدرس مراجعه کنند : archive.org

در قسمت جست و جو ، جست و جو کنند. پی دی اف بیشتر کتاب ها موجود هست. حتی می توانید همان جا ورق بزنید و نکته ای را یادداشت کنید.

نحوه جست و جو مهم هست . باید بدونید که با چه لغتی جست و جو کنید.

ناز و نعمت

پسر اگر با ناز و نعمت بزرگ شود در آینده فقیر می شود

و دختر اگر با ناز و نعمت بزرگ گردد و به بار آید هار (وحشی) می شود.

کور اَ نازاری ژارَه ماو

دِت اَ نازاری هاره ماو

این یه ضرب المثل لکی و اینجا اگر نوشته شده ، فقط برای تفکر هست!

در این ضرب المثل، مشخصه که؛ نازو نعمت، هم برای دختر و هم برای پسر، به یک میزان بوده. بین دختر و پسر فرقی نیست؛ ولی تاثیر ناز و نعمت برای پسر و دختر ، تفاوت داشته است، این تفاوت به خاطر تفاوت وجود خود دختر و پسر هست یا به خاطر چیز دیگری؟

جالبه، به آینده اشاره شده، یعنی اگر امروز این طور عمل بشود، در آینده تاثیرش آن است. یک جور هشدار و شاید نوعی تربیت و یا یادآوری. آیا هر شخصی این کار را انجام داده ، همین تاثیر را گرفته؟!

این ضرب المثل ، به ظرفیت نگاه دارد.

آیا واقعا، پسری که با ناز و نعمت بزرگ شود، در آینده فقیر می شود؟! چطور؟ یعنی چون همیشه حاضر و آماده همه چیز در اختیارش بوده و اگر زمانی برسد ناز و نعمت قطع بشود، خود به خود، پسر فقیر می شود؟ چون ناز و نعمت باعث تنبلی شده، آیا منظور اینه ؟ آیا منظور از فقیری ، بی پولی است یا بی فرهنگی هم، شاملش می شود؟!

حالا، آیا واقعا، دختری که با ناز ونعمت بزرگ شده، در آینده وحشی می شود؟!( خاطرم هست توی مترو یک دختر بچه گریه می کرد و فروشنده ای به مترو داخل شد که خوراکی می فروخت. مادرش، به هیچ قیمتی برای آن دختربچه، چیزی نخرید، حتی من گفتم، اجازه می دهید من برایش بخرم؟ این که در میان این جمعیت گریه کرده و شما برایش نخریدی در خاطرش تا ابد می ماند! اما اجازه نداد. معتقد بود دخترش بدعادت می شود و فردا و پس فردا، نداری، حالی اش نیست! آن خانم معتقد بود که ناز و نعمت روی فکر دخترش تاثیر می ذاره، آیا واقعا همین طوره؟) البته که؛ ظرفیت، مهم هست. دختر، وقتی همه چیز برایش فراهم شود و زمانی برسد که به خواسته اش نرسد، چه می کند؟ ممکن است قیژ (جیغ) بکشد؟!

هر چند، ظرفیت خیلی مهم هست در مقابل ناز و نعمت. ممکن هست همان پسر که در ناز و نعمت بزرگ شده برود کار و بار راه بیاندازد و ممکن هست همان دختر که در ناز و نعمت بزرگ شده خیلی فهیم باشد.

منظور از ناز و نعمت ، چیه؟ فراهم شدن همه امکانات با پول . آیا کتاب هم جز این امکانات هست؟ نمی دونم!

این ضرب المثل، چقدر مصداق واقعی اش در جامعه وجود دارد؟!

آیا منظور این است که ناز و نعمت، نه به پسر و نه به دختر، داده نشود؟! یا تا حدی مشخص ناز و نعمت باشد؟ از حد و اندازه سخنی گفته نشده، فقط گفته: " ناز و نعمت"

آیا این ضرب المثل می گوید: قبل از این که ناز و نعمت فراهم شود، چیزهای دیگری به دختر و پسر ، یاد داده بشود؟ اما از چیزهای دیگر حرفی توی ضرب المثل نیست!

چرا نگفته که پسر با ناز و نعمت اگر بزرگ شود در آینده هار (وحشی) می شود، و دختر اگر با ناز و نعمت بزرگ شود، در آینده فقیر می شود؟

به تربیت کودکی و تربیت چطور باید باشد، اشاره دارد. خودم از تحلیل خودم لذت بردم؛ ولی بازم می شد، بهتر از این بنویسم!

زور هی زَئلَتی داش توو

با این همه زور، کاشکی، ذره ای جرات هم ، داشتی!

یه آقای خوش هیکل و زورمند ، یه عالمه کیسه از آرد و غلات و پارچه و ... واسه تجارت میذاره روی چند الاغ. (فرق الاغ و خرو قاطر؟! اینو سر یه کلاسی یه دانشجو از یه استاد پرسید، می بینین زکاوت بعضی دانشجوها رو؟ بگذریم که دانشجو جوابشو نگرفت و استاد هم درباره خر دیگه حرفی نزد.) برگردیم سر حکایت خودمون، تاجر قصه ما، می خواست بره یه شهر دیگر، راهی شد. جاده، اطرافش یه دره بود.( لابد کوهی بوده، ریزش کرده و این دره درست شده. ) خروجی جاده، یه سربالایی بود.چند نفر راهزن ، تاجر ما و الاغاش رو دیدن! گفتن: صداشو درنیارین ، منتظر می مانیم تا بیاد. یهو، در نزدیکی آخرای دره، یه سنگ بزرگ از کوهی افتاد و مسیر رو بست. الاغا، با باری که همراهشون بود، توان اینو نداشتن تا بالا بروند. تاجر، سرش رو زیر شکم الاغی برد و دست و پاش رو گرفت و از جاش بلند کرد و بالاتر از سنگ، گذاشت زمین. رهزن ها، با دیدن این صحنه و زور و قدرت، وحشت کردن و گفتند: این مردی قویه، ما حریف این نمی شویم، همون بهتر که خودمون رو قایم نگه داریم تا این برود!

مرد، همه الاغا رو از مانعی که درست شده بود، عبور داد. آخر سر، گفت:" زور هی زئلتی داشتو" یعنی: ای کاش من با این همه زوری که دارم یه ذره هم ، جرات داشتم.

رهزن ها ، این جمله رو که شنیدن و متوجه ترسو بودن تاجر شدن، همه با هم آمدند و راه رو بستن. (می گویند: آدم حرفاشو بلند با خودش تکرار نکند، دیوار هم ، گوش داره! خلاصه،) تهدیدش کردن به قتل، تاجر هم بی درنگ به التماس افتاد که : "همه بارها رو ببرین؛ ولی، منو ببخشین!"و رهزن ها هم، همین کار رو کردن .

برگرفته از ادبیات عامه لکی، ص ۱۲۵ البته با تغییراتی جزئی. داخل پرانتز هم در کتاب نیست.

خواندن انگلیسی ، لکی، فارسی از زاویه ای دیگر

فارسی لکی انگلیسی

ماه مان( مُون) moon

بهتر بِتِر better

اشاره کردن ، گفتن ، موشِن motion

کیسه گونی (گُنی) gunny

خبرچینی، گزارش لاپُرت Rapport

تیر کشیدن ، خنجر زدن دِرک Dirk

سرو صدا راوَ راو Row

گوجه تماته Tomato

مُردار مِردال Mortal

پاره پاره کُت کُت Cut Cut

لرزش، تکان رِکَ Rock

گرفته کپ Keep

تئاتر تیات Theatr

بالا رفتن، سوار شدن سووار soar

هیجان و فکر

به نظرتون رابطه هیجان با فکر چیه؟! چطوریه؟

*اصلا هر چی که درباره این دو کلمه یعنی《 فکر و هیجان》 می دونید یا به ذهنتون رسید ، می خوانید یا اگر خواندین ، با بیان و نثر خودتان و با فکر، به من بگویین و توی قسمت نظرات بنویسین، خیلی سپاسگزارتان هستیم!

زبان عشق: لَکی!

می دونی چیه؟

هیچی!

مجنون شاهنامه شدم، رفت!

حالا چرا الان؟!

خب، رد پای زبان مادری ام رو دیدم.

ایرانی باشی ، در ایران زمین، زندگی کنی ، آن وقت ندانی که زبان لکی هم وجود داره! دیگرانی می گویند گویش. ولی من می گویم زبان. از بین تمام رئیس جمهورای ایران عزیزم، تنها شخصی که می دونست یه زبانی به نام لکی وجود داره، فقط احمدی نژاد بود که این اسم لکی رو در کنار ترکی و لری و کردی و بلوچی و ... آورد. حالا بحثم اصلا سیاسی نیست و کاملا بدون تعصب.

دلم خواست درباره زبان مادریم اینجا بنویسم. شده حکایت عربا، که می رفتن بیابان ها رو می گشتند تا پیدا کنند عرب زبانی که زبانش کامل حفظ شده ، منم باید برم روستاهای ایران در غرب و شمال و جنوب غرب و ... و یا احتمالا برم هند و ترکیه ، عراق و شایدم اروپا ، آخه از بس فارسی در زبانم جای گرفته، که حرف زدنم به لکی شباهتی نداره و تا حالا شخصی نتونسته بفهمه لهجه دارم!

قبل از صحبت شاهنامه ، کمی لَکی بگویم.

*یادم نرود، یه کلمه هست خانما به کار می برن معمولا. می گویند: وا، با حالت تعجب!

در زبان لکی ، وا یعنی باد . وای، چرا تا حالا بهش اینجوری نگاه نکرده بودم! :) وا، خنده دار شد واسم:)

*دیدین ؟ وقتی آدم بی حال و بی حوصله است می گویند : کسل(kesel) . توی زبان لکی ، لغت "کیسل" که همون لاک پشت خودمونه، در واقع به کندی لاک پشت اشاره داریم.

*حالا قلدر(gholdor )

در زبان لکی به پا، قل (ghol) می گوییم. و دُر(dor ) یعنی دراز. در کل پادراز. یعنی آدمی که پایش را از حد دراز می کند.

*یاد کتاب دا افتادم.

دا، یعنی: مادر

دا، یه کلمه لکی هست.

قربان دا می رویم! درود بر دا.

بروم سراغ شاهنامه. دست محققانش سلامت.

*بپرسید نامش ز فرخ هجیر

بگفتا که نامت ندارم به ویر

« ویر» لغتی لکی به معنای یاد.

*نشانه نهادند بر اسپریس

سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس

مکیس در زبان لکی یعنی تعارف کردن و در این بیت و با نگاه کردن به بیتهای قبل ترش ، همین معنی تعارف کردن هست.

*ببردش دمان تا به البرز کوه

که بودش بدانجا کُنام گروه

در زبان لکی ، ما به سوراخ می گوییم: کُنا. محققان گفتن که این بیت که مربوط به داستان زال و سیمرغه ، محل زندگی، سوراخی است که به طور طبیعی در کوه تعبیه شده .

نگو: خدا مقصر، او نخواست!

گاهی وقت ها ، یه درخواستی می کنی از شخصی.

مثلا می گویی: ببین، این رو فقط تو بلدی . به منم بگو، نشانم بده!

اما طرف مقابل، اصلا دلش نمی خواهد به تو بیاموزد، توی رودربایستی و تعارف می افتد و نمی تواند که بگوید: نمی تونم، نمی خواهم ، اصلا ممکن نیست!

راحت می گوید: ان شاء الله. اگر خدا بخواهد.

بعد تو باز حرفت را تکرار می کنی و او باز می گوید: ان شاء الله!

وقتی خودت نمی خواهی، الکی، گردن خدا ننداز!

خوبه، به آیات زیر هم کمی فکر کنیم!

+وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا

و زنهار در مورد چيزى مگوى كه من آن را فردا انجام خواهم داد.

+إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا

مگر آنكه خدا بخواهد، و چون فراموش كردى پروردگارت را ياد كن و بگو: «اميد كه پروردگارم مرا به راهى كه نزديكتر از اين به صواب است، هدايت كند.»

سوره کهف، آیه ۲۳ و ۲۴

* هنگام استفاده از عبارت " ان شاء الله" هم ، با دل و زبان، راست بگوییم!

نظر شما چیه؟!(۳)

وقتی حرف از عشق مجازیه، یعنی: مکانی که عشق از آن شروع شده، فضای مجازی بوده، از صفحه وبلاگ گرفته تا....

ما به دیگر صفحه ها کار نداریم . زوم می شویم روی وبلاگ .

این که چطور عشق مجازی شکل گرفته ، می گوییم: احتمالا یکی در حال نوشتن بوده، دیگری از راه رسیده و نظری گذاشته. مثلا: سلام، خوبی؟! بیا کمی باهم حرف بزنیم، و بعد...

یعنی می شود به همین سادگی ها بوده باشد؟! بعید می دونم، ولی احتماله، شاید هم این طور عشق مجازی شکل گرفته!

یا، احتمالا، خانم در وبش نوشته، و آقا ۵ تا ۶ بار رفته نظر گذاشته، و کلی هم الکی تعریف و تمجید کرده، شاید حتی متن را هم نخوانده، و بعد چون که کلامش زاده لحظه بوده، آن وسطا، لای نظرش متنی عاشقانه با منظور هم گذاشته، دختره هم خوشش آمده، بعد یهو آقا غیب شده، این دفعه خانم رفته گفته: کجایی، نیستی؟ همین قدر غیر رسمی و خودمانی، انگار که آقا وظیفه داشته تمام نوشته های خانم را بخواند! بعد؛ کم کم، حرف به ابراز احساس و فدا و مدا و ... رسیده و پیش خودشان فکر داشتن، لیلی و مجنون قرن ۲۱ میلادی اند!

یا شاید این طور هست که : خانم، مطلبی نوشته، آقا رفته جنگ راه انداخته که این چیه نوشتی؟! یعنی اول با جنگ و دعوا بوده ، بعد یکی رفته عذر خواهی و بعد به مرور زمان ...

خب، سعی شد نه براساس یک داستان، بلکه کاملا کلی نوشته شود که عشق مجازی، چطور شکل می گیرد. شخصی که به دنبال ازدواج باشد همان ماه اول مشخص می کند وگرنه؛ چرا باید سالها را با یک انسان در ارتباط عاشقانه باشد، آن هم مجازی؟!

حالا بگذریم که چقدر باید آدم خوددار باشد. وقتی حد و حدودی مشخص نشود این جور داستانا هم هست. برای هر شخصی هم ممکن است پیش آید!

بزرگ ترین ثروت هر انسانی، فکرش است؛ فکرش برود، همه چیزش رفته است!

خانم، وبش را حذف می کند. آقای مثلا عاشق، می رود وب را برمی دارد یه جا به نام خودش می زند!

یا که یکی به دور از چشم دیگری، می رود وب می سازد، شاید با عنوان: برای عشقم ، و فلان و فلان!

یا وب دو نفره می سازن، یکی می نویسد و می میرد و فریاد تو را خدا باش سر می دهد، دیگری، نیست که جواب بدهد، در این حین هر دو هم زنده! در همین حد وابسته به مجازی، منهای عشق!

از نظر بنده اسم این ارتباطات هر چه باشد، عشق نیست!چرا که صاحبانشان، افسرده، دلمرده، بی حوصله، غمگین، بی عزت نفس اند...

همه اینها را گفتیم ، تا به اینجا برسیم که : آدما، وقتی فکرشان درگیر پوچی بشود، مهمترین چیزها از جمله خودشان را به دست فراموشی می سپارند، عاشقی که خود را دوست ندارد، نمی تواند دیگری را دوست بدارد!