مراقبت
وقتی چیزی رو نمی خوای، نه باید دربارهش فکر کنی، نه باید حرف بزنی، و نه اینکه دربارهش بخونی...
وقتی چیزی رو نمی خوای، نه باید دربارهش فکر کنی، نه باید حرف بزنی، و نه اینکه دربارهش بخونی...
وقتی از وبلاگ فاصله می گیرم، به خودم یادآوری میکنم. میگم: � عزیزم! ببخش منو به خاطر لحظه هایی از عمرم که توی بلاگفا، بیهوده، هدر رفت.�
خدا رو شکر، که خدا بی نیازه،....
هر نوع فشار فیزیکی ، روحی و عصبی که آدم تحمل کنه، بهش می گویند: استرس! استرس سالم و غیر سالم داریم.
هنس سیلیه ، پدر تحقیق در استرس هست.
هم انسان،هم جانوران، استرس می گیرند. اگه یه گربه رو تهدید کنی، خشمگین میشه و پشتش رو به صورت قوس در میاره، بدون،استرس گرفته.
75 درصد بیماری انسان ها، به خاطر استرس هست.
وقتی انسان ، استرس می گیره،بدنش پاسخ می دهد در برابر استرس.
وقتی یکی استرس بگیره، هورمون هایی در بدنش ترشح می شه. مهمترینشون نوراپی نفرین( نورآدرنالین) ، اپی نفرین( آدرنالین) و کورتیزال هستن.
هورمون نورآدرنالین ، باعث میشه که ضربان قلب و فشار خون بالا بره.
هورمون آدرنالین هم ، باعث می شه که قند ذخیره شده آزاد بشه .
هورمون کورتیزال هم ، باعث میشه که بدن اماده بشه برای یه فعالیت فیزیکی .
نکته: وقتی فردی استرس طولانی بگیره ، زیاد بودن هورمون کورتیزال ، باعث میشود بافت های نرم و سالم بدنش تخریب بشود و آن بافت های نرم رو برای ایجاد یه منبع انرژی اضافی به قند تبدیل کند و هم اینکه از دفع بعضی اسید های موجود در خون جلوگیری می کند.. وقتی کورتیزال ، به مدت طولانی توی خون بالا باشد مقدار اسید خون بالا می رود و فرد در دیواره معده ی مبارکش زخم ایجاد می شود . یکی که استرس روحی داشته باشه، به خاطر زیاد بودن هورمون کورتیزال در خونش ، مثل این می ماند که قصد جان خودش را داشته باشد.
ممکن هست که علت بیماری فشار خون، قلب و عروق ، میگرن، سردرد عصبی ، زخم و حالت آسمی و ... استرس باشد.
استرس ، هم روی بدن اثر می ذاره و هم روی طرز فکر و احساس. مثلا : همین که وضع بازار به هم بخوره، کارفرما از منشی خود ایراد می گیره که چرا کارها رو خوب انجام نداده، منشی هم تشریف می بره منزل با بچه هاش بداخلاقی می کندو... یعنی اینکه حساسیت عصبی که نوعی استرسه ، قابل انتقال هست.. استرس دراز مدت، روی شخصیت اثر می ذاره و آن رو تغییر می دهد و حتی ممکن هست باعث افسردگی ، ناامیدی و تنهایی بشه.
از صفحه 1تاصفحه17 کتاب شیوه رویارویی با استرس اثر دکتر ادوارد اچارلزورث و دکتر رنالد جی ناتان.
-------------------
شکرت!
طبیبی می گفت: دکتر متخصص بیماری کودکانم. چکی داشتم، رفتم بانک نقد کردم و اومدم بیرون.
کنار بانک دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.
مقداری سکه دو ریالی هم در کنار اجناسش ریخته بود، جلو رفتم، یه تومن بهش دادم و گفتم:این یه تومن را به من دو ریالی بده، دستفروش با خوشرویی یه تومنم رو پس داد و دو تا سکه هم بهم داد و گفت: « اینا صلواتی هست»
گفتم:یعنی چه؟!
گفت:برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس اشاره به نوشته ای بر روی میزش کرد که در آن آمده بو:دو ریالی صلواتی موجود است.
باورم نشد. ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردن و به آنها هم دو ریالی صلواتی داد. گفتم:مگه چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟
با کمال سادگی گفت:200 تومن، که 50 تومن آن رو در راه خدا به صورت دو ریالی صلواتی می دهم که کارشان راه بیفته.
منقلب شدم، بعد از عمری برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم دستفروش از من خوشبخت تره که یه چهارم مالش رو برای خدا میدهد، در صورتی که تا حالا به جرأت می تونم بگم یه قدم در راه خدا برنداشتم و یه مریض مجانی قبول نکردم، احساساتی شدم و دست کردم جیبم و 10 تومن طرف دستفروش گرفتم. جوان دستفروش، با لبخندی مملوء از صفا گفت: « برای خدا دادم که شما رو خوشحال کنم» دفعه دوم اسکناس 100 تومنی به طرفش بردم و او دوباره همان حرف اولش رو تکرار کرد، من که خیلی غرور داشتم مثل یخ که در تابستان در برابر خورشید هست، آب شدم. بهش گفتم چکار می تونم بکنم؟!
گفت:خیلی کارها آقا، شغل شما چیه؟ گفتم:دکتر هستم. گفتش: آقای دکتر! شبهای جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر....
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، گفتم :ما کجا و اینها کجا! از آن روز تابلویی رو تهیه کردم که روش نوشتند: « شبهای جمعه مریض صلواتی می پذیرم» رفقا، و دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، اما گفته های آن دستفروش در گوشم طنین انداز بود و این بیت شعر سعدی که:
هیچ گمان نداشتم که بانگ مرغی چنان تو را کند مدهوش
گفت:آری مرغ تسبیح خوان و من، خاموش.
تحفه زینلی صفحه 109تا110.
__________
*یه روز یه آقا می ره نانوایی، می بینه صف خانم ها خیلی خلوت تره، می ره صف خانم ها، میگه: خانمم گفته، دو تان نون بده! فقط این ذکاوتش:) 😂
* و دیگه اینکه من حالم خیلی خوبه، دلم گفتش از حالم بنویسم:) 
از دل تاریخ میشه خیلی چیزا رو یاد گرفت. توی عنوان دو کلمه نوشتم. کلمه عربی عین و کلمه انگلیسیspy. این دو کلمه، یعنی جاسوس. می خوام از دل یه قصه کوتاه کلی نکته بنویسم. سعی می کنم خیلی ساده بنویسم و اصطلاحات رو و اسامی پیچیده رو حذف می کنم.
*توی دل تاریخ، توی هر طبقه ای، جاسوس بوده، بعید هم نیست که همین الان هم از هر طبقه ای باشه. باربر، جاش توی بازار هست تا خرید مردم رو حمل و مزدی دریافت کند. غلامی باربر، در به در دنبال یه فرد مهم، باید اگه دو تا چشم و دو تا گوش داره، دو تا و چه بسا چند تا هم قرض بگیره:) از شگرد باربر جاسوس این بوده که اینقدر چانه بزنه سر دریافت مزدش، تا در حین چانه زدن، بتونه بفهمه که چند تا آدم توی خانه است، اسمشون چیه؟ مرد هستن یا زن، کودک دارن یا نه، فرد مورد نظر هست یا نیست؟! *
و اما نکات: درسته اصطلاحات و اسامی حذف شده ولی اصل قصه رو نوشتم.
این قصه تاریخی کمک می کند تا فکر کنیم که:
*سمج بودن، خیلی ویژگی بدی نیست. توی گرفتن حق، مثلا وکیل اگر سمج نباشه و قدرت تحلیل و بیان بالایی نداشته باشه، نمی تونه موفق بشه. جاسوس هم همین سمج بودن رو داشت ولی توی کار خودش.
*ذهن من می ره به سمت نقشه کشی و حریم خانه ها. خانه ها چطور ساخته شدن که با یه نگاه و در حین چانه زدن، این فرصت برای باربر درست شد تا تعداد افراد خانه رو بفهمه؟! نقشه کشی و حریم خانه ها اهمیت بالایی داره برای در امان ماندن. بعضی خانه ها همین که در خانه باز میشه، همه چی معلومه. توی بعضی فیلم ها نشان داده میشه که در ورودی یک پرده آویزان و بعد حیاط خانه.
* توی یه کار خطرناک چون جاسوسی، دقت و سلامت جسمی لازمه و گرنه، با مشکل روبه رو. برای هر کاری، دقت و سلامت جسمی و روحی لازمه و گرنه، ادامه کار و موفقیت ممکن نیست.
* جاسوس اگه صبر نداشته باشه، حوصله چانه زدن ممکن بود؟! صبر، حتی واسه کار جاسوسان هم لازمه. هر آدمی، توی هر کاری صبر نداشته باشه، موفق نخواهد بود.
از دل تاریخ، نکته معماری، روانشناسی، پزشکی، به دست آمد. دیگه نکته ای به ذهنم نمیاد.
نوشته الف. میم(شادی مهربان)
حدود دو سال پیش یه وب داشتم که حذفش کردم. مطالب و نظرات رو توی یه فایل ذخیره کرده بودم ولی فایل به طور عجیبی دیگه باز نشد و انگار ویروسی بود. کمی از مطالب رو در جایی دیگرذخیره کردم، و دارمشون هنوز.
این نظر یکی از نظر گذارهای محترم هست که از نظر من بسیار مفید. بر اساس صلاحیت، نامشان حذف می شود....
نویسنده:
سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰ ساعت: ۱۳:۱۶
"پند و اندرز"، "نصیحت"، "موعظه"، "پیشنهاد"، "توصیه"، هرچند که معنایی نزدیک به یکدیگر دارند ولی وقتی به قالب جملاتی که این اصطلاحات در انها به کار میروند دقت کنیم می بینیم که هرکدام بافت مخصوص به خود دارند... که گاهی اگر در جمله ای مترداف آن به کار برده شود معنای کنایه ای به خود میگیرد... پند محصول تجربه است، انسانها براساس تجربیات خود یا مشاهده تجربیات دیگران، متوجه نکته عبرت آموزی میشوند و برخی از این نکات عبرتی نیز به ضرب المثل هم تبدیل شده و شکل رایج عمومی پیدا میکنند. نصیحت هم مترداف پند و اندرز است، مانند اینکه فردی باتجربه و مطلع تر، دیگری را از سر دلسوزی نسبت به عاقبت کار یا تصمیمش هشدار میدهد. در پیشنهاد و توصیه آن دلسوزی مورد اشاره در نصیحت نیست، یا به پررنگی آن نیست، مانند فروشنده ای که در خرید کالا به خریدار پیشنهاد میکند مارک بخصوصی را بخرد چرا که دیگر خریداران از آن رضایت بیشتری داشته اند. یا زمانی که از فردی آدرس جایی را می پرسید و او دو راه برای رسیدن به مقصد به شما پیشنهاد میکند.
... و اما موعظه :
منبع موعظه، که بیشتر یک خطابه رسمی ست، ربطی به تجربیات عموم و نه حتی تجربیات خود فرد موعظه کننده ندارد؛ در موعظه چیزی که اهمیت دارد دستورات سنت و شریعت است همراه با امید و هشدار نسبت به عواقب اخروی عمل یا بی اعتنایی به این دستورات...به عبارت دیگر یادآوری وظیفه دینی به فرد است.