![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۳۲ ساله، شروع کار از ۲۰ سالگی.
وقتی ۲۰ سالش بود، یه دختر به دنیا آورد به نام نگار. با خودش میگه: چطور می تونم توی خانه، کار راه بندازم؟
روز زن، کیف چرمی دست دوز،از شوهرش کادو می گیره. ایده میاد توی ذهنش. اول تصمیم می گیره استادی پیدا کند و دوره بگذرونه. توی محل خودشون در مشهد، جایی رو پیدا میکنه که دوره برگزار کردن، ولی چون به حد نصاب نمیرسه، ایشون هم نمی روند. خودش می شینه توی خانه و با وسایلی که گرفتن، از روی کیف، خودش می دوزه با دست. ۴ تا کیف می دوزه. میره مجتمعی بازاریابی، اولش آدم خجالتی بوده. می ره مغازه های مختلف، میگه: من از این کیفا می دوزم، شما می خواین؟ بعد از کلی گشتن، یکی از مغازه دارا میگه: بله، از هر کدوم ۱۰ تا میخوام به سلیقه خودتون و از اونجا کارش شروع میشه. ۴۰ تا کیف سفارش می گیره. بقیه داستان رو از زبان خودش بشنوین، توی فیلمی که گذاشتم. خیلی خانم جذاب و انرژی مثبت و قدرتمندی هستن ایشون، من که دوسشون دارم! ناهید جون! خوش بدرخشی عزیزم!:)
سال 1283، در یکی از محلههای فقیرنشین کاشان، پسری به اسم حسن عمیدحضور، به دنیا آمد. حسن، در همان سالهای اول کودکی، پدرش را از دست داد و مسئولیت خانواده، روی دوشش افتاد. او 12 ساله بود که مادرش را راضی کرد تا در جستوجوی پول و خوشبختی، به تهران بیاید.
سرنوشت واقعی خانواده عمیدحضور، همینقدر شبیه قصهها شکل گرفت. پسر 12ساله فقیری که اوایل سال 1300 به تهران آمد و در بازار دستفروشی میکرد، چند سال بعد، صاحب دو پسر شد که با عنوان «برادران عمیدحضور» در تاریخ اقتصاد ایران، با ساخت «کفش بلا» ( بلّا)، به شهرت رسیدند.
حسن عمیدحضور، در بازار تهران کارگری میکرد، اما از همان اولین سالهای نوجوانی، از کارکردن برای دیگران، ناراضی بود و میخواست آقای خودش باشد. حسن، تاجرانی را پیدا کرد که به او جنسهای امانی دهند. او با همین جنسها شروع به دستفروشی کرد و با پسانداز زیاد، پس از چند سال، مغازه کوچکی در نزدیکی بازار تهران، کرایه کرد.
همسایه او در بازار، تاجر خوشنامی به اسم جلال ساداتتهرانی بود که چند دهه بعد، کارخانه جوراب استارلایت را در ایران به راه انداخت. حسن، با همنشینی با این بازاریها، توانست جایگاه کوچک اما معتبری برای خودش در بازار تهران بسازد. زندگی، روی خوشش را به این جوان کاشانی نشان داده بود. ازدواج کرد و در خانهای کوچک در خیابان مولوی، بچهدار شد. 13 سال بعد هم خانهای بزرگ در خیابان خراسان خرید.
زندگی پسرک فقیر، چنان زیر و رو شده بود که او حالا مستطیع به حساب میآمد و باید به حج واجب میرفت. در سال 1319 به حج رفت؛ زمانی که جهان درگیر جنگ جهانی بود و حملونقل بینالمللی مختل شده بود. سفر او شش ماه طول کشید و در همین مدت دچار بیماری قلبی شد. هشت سال بعد بر اثرِ همین بیماری و در 46سالگی، جانش را از دست داد.
همین مرگ، سرنوشت پسران حسن عمیدحضور را تغییر داد. آنها درست شبیه پدر، به مردان خانه تبدیل شدند و حالا باید خانواده هشتنفره را اداره میکردند. آنها پیچ و خم کار در دالانهای بازار تهران را از پدرشان یاد گرفته بودند؛ هشت ماه آخر زندگی پدر هم که او در بستر بود، منصور، برادر بزرگتر، مغازه را در بازار میچرخاند و به کار مسلط شده بود. حالا نوبت این دو برادر بود که نسل دوم عمیدحضورها را نامدار کنند.
منصور، برادر بزرگتر 20ساله بود که پدرش را از دست داد. اما امیر 11ساله بود که فهمید مدرسه برایش ساخته نشده و به هر زوری که بود، پدر را راضی کرده بود تا او را با خودش به بازار ببرد. در بازار تهران، همه پسران مرحوم حاجحسن را میشناختند و به آنها اعتماد داشتند. خیلیها هم حسرت این را میخوردند که کاش بچههایشان مثل یادگارهای حاجحسن، کاری بودند. یکی از آنها، بازاری خوشنامی به اسم اسد صادقزادهحریری بود؛ پسران او نمیخواستند وارد کار بازار شوند، به همین دلیل، به امیر و منصور عمیدحضور پیشنهاد داد که با هم کار کنند؛ سرمایه از صادقزاده و کار هم از برادران عمیدحضور. آنها به همین ترتیب، به مرکز تولید کفش چکاسلواکی و اروپای شرقی سفر کردند و به واردات و توزیع کفش مشغول شدند.
برادران عمیدحضور، در کار توزیع کفش، چیرهدست شدند. آنها کفشهای کارخانههای بزرگی مانند کفش ملی را هم در سطح کشور بهخوبی توزیع میکردند. پس از 14 سال، شناخت آنها از بازار کار و شبکه روابطشان در کشور چنان گسترده شده بود که به فکر تولید افتادند. نبض تجارت کفش را در دست گرفته بودند و حالا، زمان ورود به صنعت بود.
سال 1341 نهاپت مرداسیان، به همراه همسر و فرزندانش، با سرمایه 300 هزار تومان شرکتی به اسم «کفش بلا» ثبت کردند. چند ماه بعد، امیر و منصور، این شرکت را که هنوز وارد تولید نشده بود، از آنها خریدند. برادران عمیدحضور، تصویر دو شیر را هم که نام بلا را در دست داشت، برای لوگو و تبلیغات محصولاتشان انتخاب کردند.
در آن زمان، امیر 34 سال و منصور 28 سال داشت. آنها شبانهروزی کار میکردند و تا شش سال اول کار هم فروشگاههای اختصاصی نداشتند. اما بر اساس اطلاعات کتاب «سرگذشت پنجاه کنشگر اقتصادی ایران»، سال 1347 در سرچشمه و بعدها در گلوبندک، فروشگاههایشان را هم راه انداختند. کفش بلا، پس از 14 سال فعالیت، یعنی در سال 1357 به جایی رسید که دومین شرکت بزرگ تولید کفش در ایران بود و 189 نمایندگی فروش در سطح کشور داشت. بازار، برای کفش بلا چنان گسترده بود که کارخانههای آن ، سه شیفت کار میکردند. امیر و منصور، اگرچه بازاریهایی نامدار و سختکوش بودند، اما هیچکدام درس نخوانده بودند و از مدیریت، چیز زیادی نمیدانستند. شیوه مدیریت آنها سنتی بود و همین مسئله هم باعث مشکلات زیادی در میانههای دهه 50 برای آنها شده بود؛ از نارضایتی کارگران گرفته تا بدهی به بانک برای وامهای کوتاهمدت.
در شرایطی که کارخانه بلا درگیر مشکلات بانکی و ارزی بود؛ انقلاب شد. برادران عمیدحضور، از کف بازار تهران به اوج صنعت کفش ایران رسیده بودند. اما ثروت و بدهیهایشان به بانکها، هیچ شکی برای انقلابیها باقی نگذاشت که آنها هم باید نامشان در فهرست 51 نفری باشد که یک روز از رادیو قرائت شد؛ فهرستی به نام مشمولان بند «ب» قانون حفاظت و توسعه صنایع که باید اموالشان مصادره میشد.
نام کفش بلا، پس از انقلاب به «شرکت فخرالاسلام» تبدیل شد و شیرهای دوقلویی که برند آن را نگه داشته بودند، از بین رفتند. کارخانه این شیرهای بییال و کوپالشده، تا دهه هفتاد بیشتر سر پا نماند.
فریدون شیرینکام، پژوهشگر اقتصادی درباره سرنوشت آنها مینویسد: «شرکتهای تولیدی کفش بلا پس از کنترل دولت، همانند بیشتر شرکتهای دولتی، با زیانهای گسترده مواجه شدند. آنهایی که به مؤسسات عمومی غیردولتی واگذار شدند، تا حدی توانستند به فعالیت خود ادامه دهند؛ اما شرکتهایی که در دست سازمانهای دولتی بودند، به علت زیان گسترده، تعطیل شدند. فقط شرکت بازرگانی مربوط به فروشگاهها، اکنون فعال است».
امیر، برادر کوچکتر، در ژانویه 1979 با خانوادهاش به آمریکا مهاجرت کرد. او و پسرانش در آمریکا هم تجارت موفقی در زمینه فرش و صنایع آب به راه انداختند. امیر پس از 35 سال فعالیت صنعتی در ایران و آمریکا، مهرماه سال 1379 در 72سالگی در آمریکا درگذشت.
ازدستدادن کارخانهها، برای منصور برادر بزرگتر، از همه سختتر بود. او به واسطه نزدیکی به بازاریهای مذهبی، تمام تلاشش را کرد تا کارخانههایش را پس بگیرد اما از سال 1359، حتی اجازه ورود او به کارخانه خودش را هم ندادند. ممنوعالمعامله هم شد اما از ایران نرفت. نتیجه تمام تلاشهایش برای بازپس گرفتن اموالش، سکتهای بود که سال 1361، در 46سالگی، مرگ او را رقم زد؛ در اندوه و حسرتِ 30 سال تلاشی که یکشبه، دود شده و به هوا رفته بود.
کارآفرین دیگه ای که زندگینامه ش رو اینجا میذارم محمدجواد شکوری مقدم، متولد سال 1361 در شهر تهران هست. او عاشق برنامه نویسیه! 16 سال سن داشت که با دنیای برنامه نویسی آشنا شد و به طور پاره وقت با شرکت ایران سیستم همکاری می کرد.
این یه عکسشه.
![]()
عشق و علاقه ش به برنامه نویسی باعث شد تا در ترم پنج از رشته برق و الکترونیک دانشگاه امیرکبیر انصراف دهد ، و به سراغ علاقه اصلی خود یعنی برنامه نویسی برود.
در همان دوران جوانی چندین ایده برای خود داشت، اما چون نمی دانست که چگونه تیم سازی کند، نتوانست ایده های خود را عملی کند. او به همراه برادر خود و با سرمایه ای اندک در یکی از اتاق های شرکت ایران سیستم، کار خود را آغاز کرد…
در سال 1383 شبکه اجتماعی کلوب رو راه اندازی کرد. سرمایه اولیه ش رو برای شروع کار، با فروش پرایدش تهیه کرد
کلوب، در دوره ای در میان کاربران بسیار بسیار محبوب بود! او به فکر توسعه هر چه بیشتر برنامه خود بود.بعدا، میهن بلاگ را خریداری کرد و در ادامه یک سرویس ویدئو نیز به آن اضافه کرد!
با گذشت زمان، متوجه شد که سرویس ویدئو، قابلیت آن را دارد که به صورت مستقل کار کند! و آپارات که نسخه مشابهی به یوتیوب است را به عنوان یک سرویس اشتراک گذاری ویدئو در سال 1389راه انداخت. امروزه، آپارات بیش از چهار میلیون نمایش ویدئو در روز و ۱۴ میلیون آی پی واحد بیننده در ماه را تجربه می کند! و یکی از موفق ترین ویسایت های پخش ویدئو است.
او، فیلترینگ موجود در ایران به ویژه فیلتر شدن شبکه اجتماعی یوتیوپ را یکی از عوامل موثر در موفقیت کسب و کار خود می داند! معتقده که در حال حاضر آپارات تونسته به جایگاه قابل توجهی در ایران دست یابد که حتی بعد از برداشتن این فیلترینگ ها، همچنان این محبوبیت را حفظ خواهند کرد!
محمدجواد شکوری مقدم و تیمش، سه سال بعد سرویس لنزور را راه اندازی کردن.او به عنوان مدیرعامل هلدینگ صباایده همواره به رشد کسب و کار خود باور داشت و برای هر چه بهتر شدن آن هر روز تلاش می کرد؛ او تا جایی پیش رفت که توانست وبسایت فیلیمو را راه اندازی نماید! فیلیمو وبسایتی است برای علاقه مندان به انواع فیلم های ایرانی و خارجی که می توانند با خرید اشتراک، آن ها را تماشا کنند.
منبع: برگرفته از صفحه اقتصاد
دقت کردم، توی راه اندازی بعضی کسب و کارا و حتی شکستشون، دوست خیلی اثر داره. باید مراقب انتخاب دوست بود واقعا..... کارآفرین ها، با شکست اولیه ناامید نشدن، فکر و حرکتشون رو تغییر دادن....
نوبت می رسه به حسام آرمندهی
حسام آرمندهی، متولد ۲۴ شهریور ماه سال ۱۳۶۴ شمسی در شهر تهران می باشد. او دوران مدرسه خود را در روزبه تهران و دوران پیش دانشگاهی را در فیض گذراند. تحصیلات عالی خود را در ایران با کسب کارشناسی مهندسی کامپیوتر از دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۸۸ به پایان رساند، و در سال ۱۳۸۹ ، برای ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه اش به سوئد رفت و در رشته کارآفرینی و کسب و کار دانشگاه فناوری چالمرز به کسب دانش پرداخت.
اولین کسب و کار
در سال های آخر دانشگاه ، با دوست قدیمی خود رضا محمدی و دوستان دیگر، اولین کسب و کار خود را راه انداخت. یک وبسایت درست کردند به اسم: «طوطی». طوطی عکس روی تیشرت چاپ می کرد. مشتری ها در وبسایت می آمدند؛ طرح و تیشرت مورد نظرشان را انتخاب می کردند. آنها عکس را روی تیشرت چاپ شده، در آدرس مشتری تحویل می دادند.
با مهاجرت دوستان حسام به کشورهای دیگر، این بیزینس متوقف شد.
شکست در پروژه بعدی
با چند تن دیگر از دوستان خود در سوئد یک تیم را تشکیل داد. این تیم قرار بود نرم افزاری را برنامه نویسی کند. قرار بود این برنامه کسانی را که به سایت های بازی آنلاین بیش از حد مراجعه می کردند و شاید به بازی آنلاین معتاد بودند، شناسایی کند. پیش از آن که این پروژه به ثمر برسد، تیم از هم پاشید. یکی از دانشجوها به استخدام گوگل در آمد و دیگری در مایکروسافت کارش را شروع کرد.
فارسی تل هم شکست خورد
حسام ، به ایران برگشت و دوستان قدیمی خود را ملاقات کرد. در جریان ملاقات، متوجه شد که دوستان او در حال آماده سازی «فارسی تل» هستند. پرسید: فارسی تل چیه ؟ بهش توضیح دادند که یک سیستم عامل است. حسام، از این کار دوستان خود به وجد آمد. ابتدا بلیط برگشتش را دو هفته عقب انداخت و بعد یک ماه. اما ذوق و شوق او به این کار، او را در ایران ماندگار کرد. متاسفانه این پروژه با شکست مواجه شد.
کافه بازار موفق شد
با آن شکست، آن ها دست از تلاش بر نداشتند و سرانجام کافه بازار متولد شد. سرانجام در اواخر سال ۱۳۸۹ حسام آرمندهی با همکاری دوستان خود اولین نسخه از اپلیکیشن اندرویدی کافه بازار را در کنگره موبایل ایران منتشر کرد.
وقتی که کافه بازار متولد شد تا آن زمان، برای نصب اپلیکشین باید یا از کامپیوتر استفاده می شد، یا به فروشگاه های خدمات موبایل مراجعه می شد و کافه بازار کار را خیلی راحت کرد.
![]()
کافه بازاری که نوروز ۱۳۹۰ در دسترس قرار گرفته بود، تابستان همان سال ۱۰۰،۰۰۰ کاربر داشت.
توسعه ایده،
ابتدا فکر می کردند که می توانند از طریق تبلیغات درآمدزایی داشته باشند اما کم کم به این فکر افتادند که از فروش برنامه ها هم درآمد داشته باشند.
حسام آرمندهی به سراغ یکی از دوستان خود به نام هومن مسگری که در فناپ مشغول به فعالیت بود رفت و صفحه پرداخت موبایل برای بانک پاسارگاد درست کردند. نخستین برنامه ای که برای آن مبلغ دریافت کردند، یک تقویم فارسی بود که خودشان آن را توسعه داده بودند.
شروع پروژه دیوار ، برگرفته از تجربه حسام در سوئد
بعد از «بازار» نوبت «دیوار» رسید. دیوار ، از تجربه حسام در سوئد سرچشمه میگرفت. او در سوئد، یک آیپد داشت که میخواست به فروش برساند. متوجه شد یک سایت وجود دارد که مردم وسایل و خدمات خود را در آن به فروش میگذارند. حسام هم همین کار را کرد. آرمندهی میگوید که از همان موقع در فکر انجام کاری مشابه در ایران بوده است. این اپلیکیشن در سال ۱۳۹۲ راه اندازی شد.
لازم به بیان است تا سال ۱۳۹۶ شمسی این امکان برای مردم بیش از ۵۰ شهر بزرگ ایران فراهم شد تا کالاهای خود را با تفکیک منطقه و محله خود در دیوار ثبت نمایند. وبسایت دیوار در ادامه فعالیت های خود توانست با ایجاد دیوار افغانستان امکان ثبت نیازمندی ها را در ۴ شهر کابل، هرات، قندهار و مزار شریف نیز فراهم کند!لازم به بیان است تا سال ۱۳۹۶ شمسی این امکان برای مردم بیش از ۵۰ شهر بزرگ ایران فراهم شد تا کالاهای خود را با تفکیک منطقه و محله خود در دیوار ثبت نمایند. وبسایت دیوار، در ادامه فعالیت های خود توانست با ایجاد دیوار افغانستان امکان ثبت نیازمندی ها را در ۴ شهر کابل، هرات، قندهار و مزار شریف نیز فراهم کند.
مسیریاب بلد پروژه بعدی
لازم به بیان است مسیریاب بلد پروژه بعدی حسام آرمندهی است. بلد به عنوان یک پلتفرم نقشه خوانی و مسیریاب و رسید به عنوان که یک سرویس پرداخت پول با موبایل، طراحی و پیاده سازی شده است.
سایر فعالیتهاش رو ننوشتم...
+ آهنگی که گذاشتم وبم، خیلی انرژی بخشه.:)
می دونی به چی فکر میکنم؟
به اینکه ، خدایی ،خیلی خدایی! خیلی شکرت!
منم می خواستم یه خورده غر بزنم. بعد دیدم، فکر کردم حتما داری امتحانم می کنی،ببینی صدام درمیاد اعتراض کنم. زود دهنمو بستم. یاد اون جمله افتادم.:))))خیلی خوبه که ، تو ، از دست من خسته نمیشی. میگفت بگو: رفیق! خوب خوش به حالت شده که ما را رو داری ها. ولی دوست دارم بگم: خوش به حال من شده، که تو رو دارم. هی میگیم اونو، بده، اینو بده، هر وقت هم نمی دی ، شاکی میشیم. پناه بر تو، میگیم: چرا بهم ندادی ها، چرا فلان شد، ها.... انگار طلبکاریم! ما آدمایی هستیم که تو می خواستی؟! خدایی! خدا؟ من واسه تو چیکار کردم؟ هیچی.... می دونی به چی فکر می کنم؟ به بودن خودت. من خیلی چیزا ازت خواستم. همه اون چیزا رو دیر یا زود ، بالاخره بهم دادی یا ندادی. اینقدرم ندادی، ندادی، که خسته شدم از خواستن. پس کجا رفت صبرمون. مگه تو رو باید ،فقط برا خواسته هامون بخوایم؟! هر وقت ندادی، بذاریمت کنار؟ تو ، واسه همین به خودت تبریک گفتی؟! نه! تو رو باید دوست داشت، چه خواست رو برآورده بکنی، چه برآورده نکنی. دلم می گیره واسه وقتایی که با تو دعوا کردم. ولی تو منو بغلم گرفتی و بخشیدیم. باهام قهر نکردی... تنهام نذاشتی.... دستمم محکمتر گرفتی. یادمه آخرین بار شهریور ماه پارسال بود که ازت گله کردم و بعد ،سریع پشیمون شدم، چند روز بعدش، اتفاق مثبتی افتاد تو زندگیم... خدایا! ای مهربانترین مهربانان! ایمان دارم هر خیری به ما می رسه از طرف تو، و هر بدی بهمون میرسه از طرف خودمون و کارای خودمونه...چند وقت پیش، داشتم حرفای خودم میخوندم، متوجه شدم، من خیلی چیزا رو فراموش میکنم....
ممنونم برا این که بهمون نگاه داری و آرام جانمون هستی.... به کوچیکی ما نگاه نکن. چرا که نگاه ما، به بزرگی تو. خیلی شکرت که هستی. من از این لحظه ها، راضی ام. شکرت!
بابک بختیاری، با تحصیلات فوق دیپلم عمران، توانست اکنون یک کار آفرین برجسته، مخترع و صاحب امتیاز بستنی آیس پک باشد که در تمام کشور شعبههای متعددی راه اندازی کرده است.
بابک بختیاری، در سال ۱۳۵۷، در تهران متولد شد.
از کودکی به کسب درآمد و استقلال مالی علاقه بسیار داشت، به همین دلیل، وقتی ۷ ساله بود به دور از چشم پدر و مادرش، با پول تو جیبی خود، آدامس، کیک و شکلات میخرید و جلوی ورودی استخر نزدیک محله خودشان، میفروخت.
وقتی که بابک ۱۴ سال داشت، پدرش ورشکست شد و آنها مجبور شدند به منزل مادربزرگشان نقل مکان کنند. بابک وقتی شرایط را دید، صبحها به مدرسه ساندویچ میبرد تا به همکلاسیهایش بفروشد تا پول تو جیبی خود را تامین کند.
کسب و کارها:
فروش لوازم منزل= ناموفق
اجاره بوفه = تابستان ها تعطیل
فروش وسایل اداری رنگ شده.موفق
کارگاه تولید لوازم اداری= ناموفق
تولید بستنی آیس پک، ایده گرفته از آبمیوه چینی و خاطره دوران کودکی= اوج موفقیت
او، اولین کسب و کار خودش رو در سال ۱۳۷۶ با فروش لوازم منزل شروع کرد. با سرمایهای در حدود 2 میلیون توانست یک پیکان بخرد. از پیکان برای رفتن به دانشگاه استفاده میکرد و هم با آن در تهران مسافرکشی میکرد.
با وجود آنکه از طریق این کار روزی ۱۰ هزار تومان به دست میآورد اما شغلی نبود که با روحیات او سازگار باشد. به همین دلیل، تصمیم گرفت ماشینش را بفروشد و همراه یکی از دوستانش، با سرمایه چهار میلیونی، یک رستوران راه اندازی کردند. اما، به دلیل نداشتن پشتوانه مالی و کمبود تجربه، در کمتر از یکسال، تمام سرمایه خود را از دست دادند.
پس از آن، تصمیم گرفت در مدرسهای بوفهای اجاره کند و در آن ساندویچ بفروشد. شغل بوفه برایش ۵۰ هزارتومان سود به همراه داشت وقتی سرمایهاش بیشتر شد تصمیم گرفت بوفه دو مدرسه دیگر را اجاره کند. او، با این کار تونست اولین فروش زنجیرهای خود را تجربه کند . وقتی تابستان فرا رسید و مدارس تعطیل شد بابک به فکر شغلی دیگر افتاد تا اینکه پدرش وسایل و لوازم کهنه محل کارش را به خانه آورد که سبب جرقهای در ذهن بابک شد. او تصمیم گرفت وسایل و تجهیزات کهنه شده مربوط به اداره را تعمییر و رنگ کند و برای فروش، آنها را در روزنامه آگهی کند. او موفق شد با این روش ، تمام وسایلها را بفروشد و سود خوبی به دست آورد.
این کار باعث شد متوجه تواناییهای خود شود و به همین خاطر، با چاپ آگهی، شروع به خرید و فروش لوازم اداری دسته دوم کرد و توانست چندین کارگاه تولید لوازم اداری، راه اندازی کند.
او در ابتدا کار فروشش خوب پیش میرفت، اما پس از مدتی، متاسفانه به دلیل عدم حساب و کتاب مناسب ، ورشکست شد و تمام سرمایه خود را از دست داد و سیصد میلیون تومان چک برگشتی داشت که راهی زندان شد. توی زندان هم با تمرکز بیشتر به آرزوهاش فکر میکرد.
بعد از رضایت گرفتن از شاکیهاش، از زندان آزاد شد و چندین کار دیگر را نیز امتحان کرد اما به موفقیت نرسید. تا اینکه تونست به همراه دوستش به چین سفر کند. درچین بود که آبمیوهای خورد،و نحوه درست شدن آن آبمیوه، فکرش را بسیار مشغول کرد. یک لیوان در دار بود که از وسط آن یک نی رد شده بود و در ایران، همچین چیزی وجود نداشت.
ایده اولیه
دوست بابک ، دستگاه ساخت آن را از کشور چین خریداری کرد و باهم به ایران بازگشتند. مدتها فکر بابک درگیر این موضوع بود که چه محصول دیگری را میتوان با این لیوان تولید کرد؟!
تا این که یاد یکی از خاطرات کودکیاش افتاد و جرقهای در ذهنش ایجاد شد. در کودکی، وقتی مادرش براش بستنی میخرید، آن را در لیوانی میریخت و آن قدر هم میزد تا رقیق شود. بعد چند عدد اسمارتیز به آن اضافه میکرد.
و ایده بستنی آیس پک از یادآوری خاطره کودکی بابک بختیاری شروع شد. پس از آن ، با گرفتن وام و مقداری قرض، یک مغازه در شمال تهران، در بین دو بستنی فروشی معروف، اجاره کرد. سپس، روی یک تابلوی بزرگ بر سر در مغازه نوشت: «شعبه مرکزی آیس پک» آیس پک، به معنی بستنی بسته بندی شده است.
نحوه تبلیغات این بستنی، شیوه دهان به دهان بود، یعنی : مشتریها با توجه به رضایت از این محصول ، آن را بین دوستان و آشنایان خود تبلیغ میکردند و لوگوی خاص و اسم خارجی آن سبب جلب توجه بین مردم شد، و مردم را به تست بستنی که با نی خورده میشد، علاقه مند کرد.
این نوآوری در بسته بندی، نوع و طراحی خاص لوگو، طراحی دکوراسیون داخلی مغازه و … سبب استقبال بسیاری از مردم شد و برند آیس پک را موفق کرد. بابک، خیلی سریع شعبه دوم را نیز افتتاح کرد و جالبتر از آن، افراد بسیاری درخواست نمایندگی داشتند.
این گونه بود که سیستم فروش زنجیرهای بستنی آیس پک سریع رشد کرد، به گونهای که بعد از شش ماه، تعداد شعبهها به ۱۰۶ عدد رسید که در دنیا یک رکورد محسوب میشد و تعداد کسانی که به طور مستقیم و غیرمستقیم از این تجارت سود میبرند به حدود پنج هزار نفر رسید.
بابک، بعد از تاسیس برند آیس پک، در 29 سالگی نه تنها موفق شد تمام سیصد میلیون تومان بدهی خود را بپردازد، بلکه مبلغی در حدود پنج میلیارد تومان سود نیز کسب کرد.
بابک تا به امروز در حدود ۱۷۰۰ شغل مستقیم و بیش از ۵۰۰۰ شغل غیرمستقیم ایجاد کرده است و به دلیل تلاشهای بی وقفه خود در سال ۱۳۸۶، به عنوان کارآفرین نمونه استان تهران، و کارآفرین برتر کشور ، و در سال ۱۳۸۷، به عنوان کارآفرین نمونه کشوری، انتخاب شد. همچنین، برند آیس پک، در سال ۱۳۸۸ به عنوان یکی از صد برند برتر ایرانی، انتخاب شد.

بررسی کردم، دیدم با نثر خودم بنویسم، بهتره.
نوبت می رسه به وحید رجب لو.
او، به بیماری SMA مبتلا، ۹۸ درصد معلولیت داره و تنها ۲ درصد بدنش کار می کنه. از او به عنوان استیون هاوکینگ ایران یاد می شه.در سال ۱۳۹۹ توانست به عنوان اولین ایرانی در لیست ۲۰ جوان شایسته و تأثیرگذار کمیته بینالمللی JCI قرار بگیره. سرپرست یک تیم ۱۲ نفری استارت آپی را بر عهده داره و حدود ۲۰۰ سایت را طراحی و راه اندازی کرده . او هیچ وقت نتوانسته راه برود. اما ذهنش ، به جای پاهاش سریع می دود. خیلی ها، ۴ ستون بدنشون سالمه،اما یه درصد همت ندارن.... متولد ۱۳۶۶. سومین بچه خانواده س. ۵ خواهر و برادر داره. فکر کنم کلا ۵ تا بچه هستن و وحید سومی هست. پدرش هم قصاب. تا ۱۳ سالگی ،سواد خواندن و نوشتن هم نداشت. با راهنمایی دورادور یه معلم، خواهر و مادرش، بهش آموزش دادن. دوران ابتدایی رو طی یه سال و نیم به صورت غیرحضوری تموم کرد. دوران راهنمایی رو هم با معلم خصوصی و سال به سال خواند. چون هزینهها خیلی زیاد بود، دبیرستان نرفت و ترک تحصیل کرد. اما چون نمیخواست فقط یه مصرف کننده باشه، بیکار نموند. به کارهای خلاقانه مانند سیاهقلم، مجسمهسازی، سفالگری پرداخت....

وحید، با کمک یکی از دوستاش ، برنامهنویسی را طی یک سال یاد گرفت. این دوستش برای آموزشدادن به او، به خانه اش میآمد. یک لپتاپ و یک گوشی موبایل داشت. کمکم Java، CSSو اچتیامال و PHP را یاد گرفت به اندازهای که یک سایت را راهاندازی کرد و سایت اول را هم برای خودش راه انداخت. اسم سایتش توانیتو ، براش نماد اعتماد الکترونیک از وزارت صمت، و گواهی کسب وکارهای مجازی از اتحادیه کشوری گرفته.
رجبلو در مورد فعالیت هایش گفته بود: «من علیرغم معلولیت شدیدی که داشتم توانستم پلتفرم توانیتو بیش از ۱۳ هزار کاربر دارد و ۱۷ کارمند تمام وقت در آن کار میکنند. این طرح، پلی ارتباطی میان توانجویان و خدماترسانان تاسیس کرده که در حوزههای سلامت، پزشکی، توانبخشی، آموزش و خدمات عمومی به شهروندان ایرانی سرویسدهی میکنند.
۹ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ در ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺎراﻧﯽ دو ﮔﺮدﺷﮕﺮ آلمانی که ﻣﻮﺗﻮر ﺳﻮار بودند در راه ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ و ﺑﺮای اقامت در یک جای امن که بتوانند شب را به صبح برسانند به یک خانه روستایی پناه بردند.
ﻋﺒﺎس برزگر ﯾﮏ ﮐﺎرﮔﺮ ﺳﺎده بود که آن شب به آن دو گردشگر پناه داد و به همراه خانوادهاش تلاش کرد تا از آنها به خوبی پذیرایی کند. ﮐﻠﺒﻪ آنها ﻣﺤﻘﺮ و فقیرانه ﺑﻮد و ﺟﺰ ﭼﺎی آﺗﺸﯽ و ﻏﺬای ساده روﺳﺘﺎﯾﯽ ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮی ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ.
ﻣﻬﻤﺎﻧﺎن ﻋﺒﺎس آلمانی ﺑﻮدﻧﺪ و اﻣﮑﺎﻧﺎت او ﺑﺮای ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ بسیار اﻧﺪک بود. اما ﺳﺎدﮔﯽ و سنتی بودن منزل و ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﺧﺎﻧﻮاده ﻋﺒﺎس و زﻧﺪﮔﯽ یک روزه در روﺳﺘﺎی ﺧﻮش آب و ﻫﻮای آن رﺿﺎﯾﺖ زیاد و توجه آن دو ﻣﻬﻤﺎن آﻟﻤﺎﻧﯽ را ﺟﻠﺐ ﮐﺮد.
آﻧﻘﺪر ﮐﻪ در حدود ﺳﻪ ﻣﺎه ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮔﺮوه ﻫﻔﺖﻧﻔﺮه آﻟﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد و تعریف دوﺳﺘﺎﻧﺸﺎن ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺒﺎس رﻓﺘﻨﺪ و آنها نیز ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ که ﺑﺎ ﻫﻤﺎن دم ﭘﺨﺘﮏ و ﭼﺎی آﺗﺸﯽ ﮐﻪ دوﺳﺘﺎﻧﺸﺎن برایشان ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ در ﺧﺎﻧﻪ سنتی ﻋﺒﺎس ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺻﺒﺢ روز بعد ﻋﺒﺎس راﻫﻨﻤﺎی سفر آنها ﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﺘﻮاﻧﻨﺪ از ﻣﻨﺎﻃﻖ دﯾﺪﻧﯽ و گردشگری روﺳﺘﺎی ﺑﺰم ﺷﻬﺮ ﺑﻮاﻧﺎت ﻓﺎرس دیدن کنند. ﻣﻬﻤﺎﻧﺎن آﻟﻤﺎﻧﯽ هنگام ﺑﺮﮔﺸﺖ مبلغی برابر با ۲۰۰ ﻫﺰار ﺗﻮﻣﺎن ﺑﻪ ﻋﺒﺎس ﻫﺪﯾﻪ دادﻧﺪ.
*ایده و فکر
اﯾﻦ ﭘﻮل در آن زﻣﺎن ﺑﺮای ﻋﺒﺎس مقدار زﯾﺎدی ﺑﻮد و سبب شد به این فکر بیفتند ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ راه ﺑﺮای ﮐﺴﺐ و ﮐﺎر ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ از ﮔﺮدﺷﮕﺮان در ﯾﮏ روﺳﺘﺎی ﺑﺎ ﺻﻔﺎ و بکر ﺑﺎﺷﺪ، پس دست به کار شد.
به ﻃﻮری ﮐﻪ از ﻧﻪ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ ﺗﺎ به اﻣﺮوز توانسته ۱۸ ﻫﺰار ﮔﺮدﺷﮕﺮ ﺧﺎرﺟﯽ را ﺑﻪ روﺳﺘﺎی ﺑﺰم در ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻮاﻧﺎت ﻓﺎرس جذب کند و ﻋﺒﺎس ﻫﻢ تا کنون ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﮐﺎرآﻓﺮﯾﻦ ﺑﺮﺗﺮ در ﺻﻨﻌﺖ ﮔﺮدﺷﮕﺮی موفق به دریافت ۱۲۶ ﻟﻮح ﺳﭙﺎس شده است و درآﻣﺪ او از روزاﻧﻪ ﺳﻪ ﻫﺰار ﺗﻮﻣﺎن ﺑﻪ ۶ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﺗﻮﻣﺎن رسیده است. ﻋﺒﺎس توانسته ﺑﻪ ۲۸ ﮐﺸﻮر دﻧﯿﺎ ﺳﻔﺮ ﮐند و حتی ﺧﺎﻧﻪ ۸۰ ﻣﺘﺮی او اکنون ﺑﻪ ۲۱۰ ﻫﺰار ﻣﺘﺮ رﺳﯿﺪه اﺳﺖ.
زﻫﺮا و ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ دو دﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮏ عباس یکی از ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ راﻫﻨﻤﺎﯾﺎن اﯾﺮاﻧﯽ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﺷﺪهاﻧﺪ و ﺗﺎﮐﻨﻮن ﻫﻢ ﺷﺒﮑﻪﻫﺎی ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻧﯽ آﻟﻤﺎن، روﺳﯿﻪ، ﺗﺎﯾﻠﻨﺪ، ﺷﺒﮑﻪ ۲ و ۴ اﯾﺮان ﻓﯿﻠمهای ﻣﺴﺘﻨﺪی در مورد آنها و ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮع روﻧﻖ ﮔﺮدﺷﮕﺮی در روﺳﺘﺎی ﺑﺰم ﺑﻮاﻧﺎت ﭘﺨﺶ ﮐﺮدهاﻧﺪ.
*تلاش های اولیه، حرکت در جهت هدف
عباس از تلاشهای اولیهاش ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ در روزﻫﺎی اول ﺑﻪ آژاﻧسهای ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﯽ مختلف ﺳﺮ میزدم و به آنها میگفتم ﮐﻪ آیا امکانش وجود دارد که از ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﺷﻤﺎ در روﺳﺘﺎی خودمان ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﮐﻨﻢ. آنها ﻫﻢ میگفتند ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ تا روﺳﺘﺎ را ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ و میپرسیدند که آﯾﺎ اوﺿﺎع ﺑﺮای ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﻣﻨﺎﺳﺐ است.
کم کم ﻣﻬﻤﺎﻧﺎن ﻣﻦ از ﻫﻔﺖ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻫﺰار ﮔﺮدﺷﮕﺮ ﺧﺎرﺟﯽ رﺳﯿﺪ به طوری که به ﯾﮏ ﺣﻤﺎم ﺧﺎﻧﻪام ۲۱ ﺣﻤﺎم دﯾﮕﺮ اﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪ حتی اکنون ﻣﯽﺗﻮاﻧﻢ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻫﺰار ﮔﺮدﺷﮕﺮ را در روﺳﺘﺎ اﺳﮑﺎن ﺑﺪﻫﻢ و ﺑﺮای ﭘﻨﺞ ﻫﺰار ﻧﻔﺮ در ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻮاﻧﺎت اﺷﺘﻐﺎﻟﺰاﯾﯽ ﮐﻨﻢ.
*توسعه و پیشرفت در جهت هدف
ﻋﺒﺎس ﺑﺮزﮔر تصمیم دارد ﺗﺎ ﯾﮏ ﻫﺘﻞ ﻋﺸﺎﯾﺮی و سنتی در ارﺗﻔﺎﻋﺎت روﺳﺘﺎ احداث کند. حتی او ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: “اﯾﻦ ﻫﺘﻞ قرار است ﯾﮑﯽ از ﮔﺮاﻧﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮاﮐﺰ اﻗﺎﻣﺘﯽ اﯾﺮان باشد و اﯾﻦ ﮐﺎر را ﺑﺎ ﮐﻤﮏ اﯾﻞ ﻋﺸﺎﯾﺮی اﻧﺠﺎم ﻣﯽدهد. ﺑﺮزﮔﺮ اعتقاد دارد ﮐﻪ در اﯾﺮان ﻣﺴﺌﻮلین ﻓﻘﻂ ﺷﻌﺎر ﻣﯽدﻫﻨﺪ و ﮔﺮدﺷﮕﺮی اصلیترین ﺻﻨﻌﺖ درآﻣﺪزاﯾﯽ اﺳﺖ.”
او میگوید : “ﻣﻦ ﯾﮑﯽ از افرادی ﺑﻮدم ﮐﻪ موفق شدم ﻫﻢ ﺑﺮای ﺧﻮدم و ﻫﻢ اﻫﺎﻟﯽ روﺳﺘﺎی ﺑﺰم ﺑﻮاﻧﺎت درآﻣﺪزاﯾﯽ ﮐﻨﻢ. ﻫﺮ روز از ﯾﮏ ﻣﻐﺎزه ﺧﺮﯾﺪ انجام میدهم ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﻐﺎزهداران از اﯾﻦ ﮐﺎر ﺳﻮد ﺑﺒﺮﻧﺪ.”
عباس برزگر متوجه شده است ﮐﻪ اﺻﺎﻟﺖ و ﻧﻮع ﻏﺬا و ﭼﺎرﭼﻮب ﺧﺎﻧﻮاده روﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺎ ارزش میباشد و ﻣﯽﺗﻮان از راه تبلیغ آن ﺑﻪ دﯾﮕﺮان، ﻫﻢ ارزشها را ﺣﻔﻆ و ﻫﻢ ﺑﺮای ﺧﻮد و دﯾﮕﺮان درآﻣﺪزاﯾﯽ و اﺷﺘﻐﺎل زاﯾﯽ به وجود آورد.
عباس ﺑﺮزﮔﺮ از ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﺧﺎرﺟﯽ در روﺳﺘﺎ ﺑﺎ ﻣﺤﺼﻮﻻت ﮐﺸﺎورزی که ﺧﻮد کاشته ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺧﺎﻧﻮاده و اﻫﺎﻟﯽ روﺳﺘﺎی ﺑﻮاﻧﺎت ﻫﻤﮕﯽ در اﻣﺮ ﮐﺸﺎورزی ﻣﻮﻓﻖ ﻫﺴﺘﻨﺪ و صبحها ﺑﺎ ﻋﺴﻞ ﻃﺒﯿﻌﯽ و ﮔﺮدوی زﻣﯿنها ﺧﻮدﺷﺎن که با زحمت به دست آمده از ﻣﺴﺎﻓﺮان ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
ﺑﺮزﮔﺮ، این کارآفرین روستایی ادﻋﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ در ﻣﻮﻓﻘﯿﺘﺶ ﻫﯿﭻ ﺳﺎزﻣﺎن و ﻣﺮﮐﺰی دﺧﺎﻟﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻪ اﺳﺖ و میگوید ﺳﺎزﻣﺎن ﻣﯿﺮاث ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﭘﺮواﻧﻪ ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﺑﻪ او ﻧﻤﯽداد و میگفتند ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻼت دانشگاهی داﺷﺘﻪ ﺑﺎشم. اﻣﺎ وقتی ﮐﻪ ﮐﺎرم روﻧﻖ ﮔﺮﻓﺖ ﭘﺮواﻧﻪ اﻓﺘﺨﺎری ﮔﺮدﺷﮕﺮی دادﻧﺪ و در ﻫﻤﺎﯾﺶﻫﺎﯾﺸﺎن از ﻣﻦ و دﺧﺘﺮاﻧﻢ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﮐﺮدﻧﺪ.
*شناسایی و کسب اطلاعات در جهت هدف
این گونه زندگینامه عباس برزگر به عنوان یک کارآفرین روستایی مورد توجه قرار گرفت. عباس معتقد است ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﺠﺮﺑﯿﺎﺗﺶ را در ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﺎ ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﺑﻪ دﺳﺖ آورده اﺳﺖ. او میگوید: ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ ﮔﺮدﺷﮕﺮ ﺑﻪ ﮐﺸﻮرﻫﺎی مختلف اروﭘﺎﯾﯽ ﺳﻔﺮ ﮐﺮدم ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﯾﮏ ﺗﻮرﯾﺴﺖ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻧﯿﺎز دارد و مردمان آن کشور ﺑﺮای ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﭼﻪ ﮐﺎری اﻧﺠﺎم ﻣﯽدﻫﻨﺪ.
*صداقت در کار
اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﮐﻤﮏ بسیاری ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮد و ﻣﻦ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ راه ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ از ﻣﻬﻤﺎن ﺧﺎرﺟﯽ رﻓﺘﺎر احترام آمیز و درﺳﺖ ﺑﺎ اوﺳﺖ و ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺑﻪ آنها ﺧﻮﺷﺎﻣﺪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ. با اینکه زبانتان را متوجه نمیشوند اﻣﺎ درک میکنند ﮐﻪ از آنها ﺑﺮای ﭼﻪﻣﻨﻈﻮری ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﮐﺮدهاﯾﺪ.
ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﺧﺎرﺟﯽ ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺧﻮاهند ﺑﻪ آنها ﺗﻮﺟﻪ ﺷﻮد و ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﻬﺪاﺷﺘﯽ ﺑﺎﺷﺪ، دروغ ﻧﺸﻨﻮد و اﺣﺴﺎس نکنند ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯿﺪ ﺟﯿﺐ آنها راﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯿﺪ. اﯾﻦ ﺳﺎدﮔﯽ در رﻓﺘﺎر و ﮔﻔﺘﺎر سبب ﺷﺪه ﺗﺎ آنها از زﻧﺪﮔﯽ روﺳﺘﺎﯾﯽ ﻟﺬت ﺑﺒﺮﻧﺪ.
ﻣﺎ ﻣﺴﺎﻓﺮان را ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﻣﺎن راه ﻣﯽدﻫﯿﻢ ﻧﻪ ﺑﺮای ﭼﺎﭘﻠﻮﺳﯽ و پول گرفتن ﺑﻠﮑﻪ ﻣﯽداﻧﻢ آنها قصد دارند ﯾﮏ زﻧﺪﮔﯽ واﻗﻌﯽ روﺳﺘﺎﯾﯽ را ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ و ﺑﺎ ﻫﻤﺎن آدمها زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻫﺮ ﮐﺪام از ﻣﺎ ﮐﻪ از ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺧﺎرﺟﯽ ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺳﻔﯿﺮ اﯾﺮاﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ اﯾﺮان را ﺑﻪ ﮐﺸﻮرﻫﺎی دﯾﮕﺮ ﻣﻌﺮﻓﯽ میکنیم پس ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ نوع رﻓﺘﺎر را ﺑﺎ ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﺧﺎرﺟﯽ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ.
*نشان دادن راه
در زندگینامه عباس برزگر میخوانیم که ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: زمانی که ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻣﻦ و ﺧﺎﻧﻮادهام ﻣﻮرد اﺳﺘﻘﺒﺎل دﯾﮕﺮان ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ و خیلی از ﮐﺸﻮرﻫﺎ ﺑﻪ اﺳﺘﻔﺎده از ﺧﺪﻣﺎت ﻣﺎ ﻋﻼﻗﻪ ﻧﺸﺎن دادﻧﺪ. ﮐﺎرﺷﻨﺎﺳﺎن داﺧﻠﯽ و ﺧﺎرﺟﯽ ﺣﻮزه ﮔﺮدﺷﮕﺮی به ما ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﭘﺲ از اﯾﻦ ﻣﯽﺗﻮاﻧﯿﻢ در ﺑﺮﮔﺰاری ﺗﻮرﻫﺎ و دﻋﻮت از ﻣﺴﺎﻓﺮان و ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﺧﺎرﺟﯽ ﺑﺎ اﻓﺮاد ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻫﻤﮑﺎری ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺘﻮاﻧﯿﻢ موفقتر از ﮔﺬﺷﺘﻪ به کار خود ادامه دهیم.
ﻋﻼوه ﺑﺮ آن ﺧﻮدﻣﺎن ﻣﺠﺮی ﺗﻮرﻫﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ، اﯾﻦ سبب ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ راه اﻧﺪازی ﺷﺮﮐﺖ ﺧﺪﻣﺎت ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﯽ ﺑﻮان ﮔﺸﺖ بیفتد و ﺑﺎ کمک و ﻫﻤﮑﺎری دوﺳﺘﺎنش اﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪ. او میگوید ﮐﻪ از روزی ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم روستای ﺑﻮاﻧﺎت ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﺟﺬب ﮔﺮدﺷﮕﺮ را دارد، ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪای ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ رﯾﺰی ﮐﺮدم ﮐﻪ از ورود ﺗﻮر، ﻣﺮدم روﺳﺘﺎﯾﯽ و ﺷﻬﺮی و ﺣﺘﯽ ﻋﺸﺎﯾﺮ از ﻣﺰاﯾﺎی اﻗﺘﺼﺎدی ﺗﻮرﻫﺎ و ورود ﮔﺮدﺷﮕﺮان ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻬﺮه ﻣﻨﺪ ﺷﻮﻧﺪ.
عباس ﺑﺮزﮔﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻣﺸﮑﻞ اصلی ﻣﺎ اﯾﺮاﻧﯿﺎن اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ منتظریم ﺗﺎ دﯾﮕﺮان ﺑﺮای ﻣﺎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ رﯾﺰی ﮐﻨﻨﺪ. در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺟﻮاﻧﺎن ﮐﺸﻮر ﻣﺎ ﻣﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺑﻪ راﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ذوق و ﺳﻠﯿﻘﻪ ﮐﺎری ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺧﻮدﺷﺎن درآﻣﺪ ﺧﻮﺑﯽ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻫﻢ دﯾﮕﺮان از ﮐﻨﺎر آنها ﺳﻮد ﺑﺒﺮﻧﺪ.
عباس ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: “تعداد کمی هستند که دﻧﺒﺎل ﮐﺎرآﻓﺮﯾﻨﯽ ﻣﯽروند. ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻫﺮ روﺳﺘﺎﯾﯽ در اﯾﺮان ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ قابلیت این را دارد که اﺑﯿﺎﻧﻪ ﺑﻬﺘﺮ و ﭘﺮ روﻧﻖﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ.”
اکنون تمام اﻫﺎﻟﯽ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻮاﻧﺎت و روﺳﺘﺎی ﺑﺰم از دﻫﮑﺪه ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﻋﺒﺎس درآﻣﺪ دارﻧﺪ و حتی دﯾﮕﺮان نیز ﻣﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ و مشاهده کنند ﮐﻪ چگونه ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺳﺎده روﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺳﻮاد خیلیﮐﻢ موفق شده ﮐﺎرآﻓﺮﯾﻨﯽ ﮐﻨﺪ و از ﺻﻨﻌﺖ ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی واﻗﻌﯽ درآﻣﺪ زاﯾﯽ ﮐﻨﺪ.
جالب است بدانید روﺳﺘﺎی ﺑﺰم در ۷۱ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮی ﺷﻬﺮ ﺑﻮاﻧﺎت ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﺳﺘﺎن ﯾﺰد و ﮐﺮﻣﺎن آﺧﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ اﺳﺘﺎن ﻓﺎرس اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﺑﻮاﻧﺎت مشهور ﺷﺪه اﺳﺖ. ﻓﺎﺻﻠﻪ اﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ از ﺷﯿﺮاز و ﯾﺰد دو ﺳﺎﻋﺖ و ﻧﯿﻢ اﺳﺖ.
ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﺑﻮاﻧﺎت ﺳﻪ اﺗﺎق ﻗﺪﯾﻤﯽ دارد ﮐﻪ ﻫﺮﮐﺪام ﺣﺪود ۷۰۰ ﺳﺎل ﻗﺪﻣﺖ دارﻧﺪ و هزینه برای اقامت در این اتاقها در حدود ۵۰۰ دﻻر میباشد. ﺳﻮﺋﯿﺖﻫﺎی ﻣﺪرن و ﺳﻨﺘﯽ و ۶ اﺗﺎق ﻋﻤﻮﻣﯽ، وﯾﻼﻫﺎی وﺳﻂ ﺑﺎغ و ﮔﺎﻟﺮی ﻋﮑﺲ و ﻣﻮزه ﻣﺮدم ﺷﻨﺎﺳﯽ و ﮐﺸﺎورزی ﮔﻮﺷﻪای از دیگر اﻣﮑﺎﻧﺎت اﯾﻦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ اﺳﺖ.
ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ اﻣﺎﻣﺰاده ﺑﺰم و در ﮐﻨﺎر آن ﺑﺎرﮔﺎه اﻣﺎم زاده ﺷﺎه ﻣﯿﺮﺣﻤﺰه، ﭘﻞ ﺗﺎرﯾﺨﯽ ﺳﻮرﯾﺎن، ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﻣﺤﻤﺪ ﺣﻨﯿﻔﻪ و ﻣﺴﺠﺪ ﺟﺎﻣﻊ ﺳﻮرﯾﺎن و ﻣﻮزه ﺑﻮاﻧﺎت از دیگر ﺑﻨﺎﻫﺎی ﺗﺎرﯾﺨﯽ و ﻣﻨﺎﻃﻖ ﮔﺮدﺷﮕﺮی ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﻮاﻧﺎت ﻓﺎرس به شمار میروند. عباس برزگر به عنون یک کارآفرین روستایی از این جاذبهها نهایت استفاده را کرده و در معرفی این روستا به توریستها موفق بوده است.

+عمو برزگر، گوسفندات رو ارزون حساب می کنی ، به مناسبت روز دختر؟
+اون مرغ سمت راستی هم می خوام!