چله تون مبارک!

هدیه خواهرم به من یه گوسفند دست ساز....

خوبیش این بود که خندیدم کلی....

صداشو درنیارین، علاقه من به گوسفند، برای اینه که سال گوسفند به دنیا اومدم. فکر دارم دلیل اصلیش همینه.

از یه نما دیگه عکس می گیره. می گه :تازه، دست و پا هم داره....!

به گل کوچولو چی بگم؟!

از همون بچگی می گفتم بهش هنرمند. الانم رفته دنبال هنر.🚶‍♀️

فال حافظم گرفتم. اصلا یه توصیه ای به من گفت. بذار نگم....

فهمیدی چی شد؟!آمار گیر وبم روشن شد. روشنایی به کلبه ام برگشت. میگما. کدومتون امروز زیاد توی وبم بودین؟! انگار ننویسم بیشتر توی وبم میاین!

حالا اگه بنویسم پرنده پر نمی زنه. نزنه. چیکار کنم؟!

از این پس، دیگه از کتابایی که می خونم می نویسم بیشتر، یا فعالیتم اینجا، در حد صفر باید بشه....

یه آهنگم گذاشتم به نام چل سرو از حسین رضا اسدی. خیلی شاد و پرمفهوم هست. به زبان مادری من، یعنی" لکی" . اگه کار کرد که هیچی و گرنه، خودتون دانلودش کنید .

بازم شب چله تون مبارک.

من عاشق زمستونم.آخه متولد زمستونم. تولدمم نمی گم چه روزیه.

خب،حالا شما، اگه دوست دارین بگو بدونم از بین ۴ فصل، کدوم فصل رو بیشتر دوست دارین؟!

سعی کنیم با هر چیز کوچیکم شده خوشحالیمون رو بسازیم....

شبتون به خوشی....

خیلی خوشحالم!

میگه: بگو بدونم.تو چرا این همه خوشحالی....؟!

میگم: والا نمی دونم. خنده از لبام نمیره اصلا. خودمم نمی دونم .این حال خوبم از کجا! البته، من با ساده ترین چیزا،خوشحال میشم... معمولا... اتفاق خاصی هم نیفتاده. ولی پر از خنده....

میگه:رفتم توی آسانسور. می پرسه خوبی؟!میگه گفتم:الحمدلله! یهو، دست می بره هندزفری، که با گوشی ام یعنی. تو کی ای؟! میگه منم تسبیح رو از جیبم درآوردم. شروع کردم .الحمدلله، الحمدلله. گفتمش: ها، چیه؟! خوشتیب هوشمند ندیدی؟!

حالا که حالم خیلی خوبه و خوشحالم.چیکار کنم؟!

چند روزیه ،چراغ وبم خاموشه.... نمی دونم کی وبمو می خونه کی نمی خونه... یه حسیه که توصیفش واسم سخته....

غیر مستقیم میگه بهم. اسمتم نمی دونم ولی دوست خوب من هستی. یعنی خیلی هوشمندانه داشت می پرسید تو که دوست خوب منی اسمت چیه؟! منم اول پیچوندم.نگفتم. بعد دیدم کمی ضایع است و بهتره یه بارم شده بگم. دل زدم به دریا و گفتم. اونم اسمم و نه فامیلیم.

وای چقدر خوبه حال خوب. حس یه آدمی رو دارم که خیلی خوشبخته.... واسه این حس خوب، ممنونم ازت

چی می خواستم بنویسم؟ یادم رفت. چی بود؟ وای یادم نمیاد.آهان. یادم اومد. چند شبه قبل دارم یه رمان حدود ۱۷۰۰ صفحه ای رو می خونم.... رفتم آخرین صفحه رو خوندم که بفهمم پایانش چیه؟!با اینکه می دونم.... بازم هر شب، حدود ۱۰۰ صفحه ش رو می خونم.... درباره یه دختره است که خانم دکتره و بعد از ۳۰ سال می فهمه جزء خانواده ش نیست....جالبه. دارم به آخراش می رسم. شخصیت عطا رو خیلی دوست دارم با تمام پر رو بودنش.

اصلا نمی دونما. شخصیت توی رمان ها خیلی کمن. خیلی جذابن .چشمام سلامت بمونن صلوات. والا‌ . گیر دادم به رمان. حالا توی روز کلی فایل آموزشی هم گوش می دهم. کلا سرگرمم....

خدا جونم ! این حال خوب رو زیاد کن واسه همه....

دیگه چی بگم؟!

دیگه می خوام اهمیت ندهم به طولانی بودن متن. نه که حالم خوشه.توی بهشتم الان ماشاء الله ،ماشاءالله. .چشم نزنن منو یه وقت. کی؟!چه می دونم. حالا ! از هفت شنبه چه خبر؟نمی دونم. توی تونل زمان مونده.... ذهنم راه نمیده تا ازش بنویسم.

دیگم بروم خیلی نوشتم.

گلم بذارم واسه خودگلم.خود شیفته هم اونیه که توی دلش گفت .

من که هنوز زنده ام....

خیلی راحت، یه نفس عمیق می کشم.... می گم:چقدر خوبه من هنوز فرصت دارم....فرصت برای بهتر بودن... بهتر شدن... زنده ام...و چه حسی بهتر از این؟! پس باید بگم: دوست من، خیلی شکرت!

از سه طرف، نور میاد داخل خونه و من، به پنجره رو به روم ، به آسمون خیره میشم.... از عمق دلم، توی این لحظه، بعد از گذر از احوالات چند ساعت پیشم، می گم: چقد خوبه تنها نیستم و تو هستی... می بینی منو و می خونی حرفامو... حرفای گفته و نگفته دلم رو!

یه عالمه جمله، از این در و از اون در، میاد وسط نوشتنم ؛ منم همه رو یه جا پرت می کنم یه گوشه از صفحه ذهنم... تا سر فرصت همه رو با پاک کن، پاکشون کنم.... یهو، یکی از جملات، خیلی چشمک می زنه.... "نبینمت که، با وجود خدا،غم بیاد دلت!" یه باشه میگم و از دیگر جملات، جداش می کنم و میگم:تو، فرق داری... بوی خدا رو داری با خودت.... بیا یار نگین انگشترم باش....نگاهمو می خوام از صفحه پر از جمله وردارم.‌‌‌‌... یکی از جملات ،اساسی چشمک می زنه... از اون چشمکای خاص....همچین شبیه چشمک ستاره توی دل آسمون، کنار مادرش؛ ماه! ندایی دور، صدای دل جمله رو به گوشم می رسونه.... "مهربانو گله!"پس من چی؟! نگاهمو دقیق کم می کنم می بینم جمله اینه" تو،توی امتحانی، مبادا رفوزه بشی!"

تلنگری بود که به خودم ،توی این چند روزه می گفتم.... درخشش نورش و پر رنگیش ،واسه تکرار مداومش بود..‌‌. گفتمش:"تا وقتی زنده ام، بیا کنار دوستت باش،روی نگین انگشترم! بند و بساطم و جفت و جور کردم دارم تا کلید خونه ام رو توی صندوقچه اسرارم بذارم و مدتی کوج کنم.....تا بعد....