نامه ۵۰ /۲

سلام داعِیَ الله مهربانم! ای فریادرس هر دو عالم!...

ادامه نوشته

نامه ۴۹

سلام ای فریاد رس ،ای صاحب الزمانم! ...

اصل نامه رمزدارد.

ادامه نوشته

نامه ۴۸

سلام امام عزیزم، سلام ای داعیِ خدا، ای قشنگ‌ترین آینه‌ی علم و رحمت.

امروز مادرم که رفته بود پیاده‌روی در محله ویلایی‌ها، با جمعی از بانوان روبه‌رو شده بود که سرگرم چیدن گیاه خودرویی بودن. از روی کنجکاوی پرسید: «این چیه؟» نامی گفتن، ولی مادرم درست متوجه نشد. چند برگش رو چید و آورد برای من، گفت: «بده به گوگل ببین چی می‌گه!» ☺️

می‌دونم شما نیازی به گوگل ندارید، شما می‌دانید. شما اسم همه گیاهان زمین را از ریشه تا برگ، از خاصیت تا راز خلقتش را می‌دانید. اما ما هنوز در حیرت دانستن یک اسم ساده مانده‌ایم.

چه زیباست، وقتی فکر می‌کنم که تمام این هستی نقطه‌به‌نقطه به فرمان خدا برای ما خلق شده، و شما، امام عزیزم، کلیدِ فهم و شناخت آنید. ما از کنار خیلی از گیاهان، به سادگی رد می‌شویم، گاهی حتی پا می‌گذاریم روشون به خیال اینکه جزئی از چمن هستن! بی‌خبر از داروی دردی که شاید در همان برگ کوچک نهفته است.

خوشا به حال شما که علم نزد شما و اجداد پاکتان است؛ آن علم حقیقی که از سرچشمه الهی جاریست. یادم می‌افتد در دانشگاهم درس داروشناسی داشتم و تحقیقی کوچک نوشتم، من در آن درس، فقط کلیات داروشناسی رو یاد گرفتم، اما شما می‌دانید هر برگ از کجا آمده، چه مأموریتی دارد و کدام درد را آرام می‌کند. در گوگل چند نام برای این گیاه درج شده است. من نام ترشک کوهیِ و بلقست رو بیشتر دوست دارم. شبیه اسفناج است. بوی خوشی دارد. انگار تکه‌ای از خلقت را لمس کرده‌ام، اما شما همه این تکه‌ها را در یک نگاه می‌بینید.

آقا جانم، از خدا می‌خواهم ذره‌ای از بینش شما را در دل ما بگذارد؛ تا چشم ما بفهمد و دل ما ببیند. آن وقت هیچ گیاهی بی‌نام، هیچ برگ کوچکی بی‌راز نخواهد بود. آنگاه حتی برگ کوچکی در کنار جاده می‌شود کتابی از معرفت و نشانه‌ای از خدا.

خدا را شکر برای همین نعمت بزرگ، و برای این لطف که یاد شما را در دل من زنده نگه می دارد.

🌹سلام خداوند پاک و منزّه بر شما و اجداد پاکتان.🌹

🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم🌹

نامه ۴۷😭💚

سلام بر شما و اجداد پاکتان امام مهربانم!...

ادامه نوشته

نامه ۴۶

سلام داعی‌الله عزیزم!

قبول دارید دیروز، روز عجیبی بود؟ من خیلی می‌ترسم… از خودم.

چند روز پیش بسته‌ای پستی فرستادم. دیروز به دست گیرنده رسید ولی می گفت: مأمور پست از او دوباره پول گرفته، در حالی‌که کرایه قبلاً پرداخت شده بود.

هنگ کردم! با تعجب پرسیدم: چرا؟ مگه روی بسته ننوشته هزینه‌ش پرداخت شده؟ گفت: «چرا، ولی مأمور گفته: فلان قدر روی بسته نوشته .»

گفتم: «مطمئنی؟ روی بسته نوشته مبلغ ۳۸٬۹۹۵ تومان توسط پست دریافت شده.»

اما مأمور پست به پسر ۸ ساله‌ی گیرنده گفته: «این‌قدر کرایه‌اش می‌شود، ولی پول خرد ندارم»، بعد هم تراول پنجاه‌تومنی را گرفته و رفته.

گیرنده ناراحت بود… از یک طرف می‌گفت: «کشور ما قانون نداره!»

از طرف دیگر گفت: «اشکالی نداره، صدقه‌ی بچه‌هام.»

اما من حس کردم ته دلش ناراضیه.

بهش گفتم: «اتفاقاً کشور ما قانون داره، لطفاً شماره‌ی اون مأمور پست رو بده.»

شماره را فرستاد.

زنگ زدم ۱۹۳، گفتم: «مأمور پست از گیرنده‌ی من پول گرفته در حالی که پرداخت در محل نبوده.»

گفتند: «برو فلان‌جا شکایت کن.»

گفتم: «شماره‌ی مأمور رو دارم.» گفتند: «به خودش زنگ بزن.»

زنگ زدم. صدای جوانی خسته بود. پرسیدم: «چرا از گیرنده‌ی من پول گرفتی؟»

«پرسید: کدوم گیرنده؟ گفتم: فلانی. گفت: اشتباه شده!»

ترس توی صدایش معلوم بود. گفت: «بگو شماره‌کارت بفرسته، واریز کنم.»

گفتم: «اگه واریز نکنی، شکایت می‌کنم به اداره‌ی پست.»

حدود دو ساعت بعد، گیرنده‌ام پیام داد که پول برگشته است.

از نظر من، حق‌الناس حق‌الناس است — چه پنجاه تک‌تومنی، چه پنجاه‌هزار تومنی. «می‌دانید صاحب الزمانم؟ اگر واقعاً پرداخت در محل بود، طبق قانون باید با کارت‌خوان انجام می‌شد، نه به این شکل گفتنِ 《خُرد ندارم.》

خوشحال شدم که واسطه شدم و حق را به صاحبش رساندم، اما از درون نگرانم.

خدایا، شما شاهدید… من از حق‌الناس واقعاً می‌ترسم.

لطفا منو راهنمایی کنید.

یه نشونه، یه راه، یه کلامی… چیزی که بفهمم در مسیر درستم یا نه.

«می‌ترسم از بی‌توجهی‌هایی که شاید نفهمم خطاست…»

امام مهربانم! من از خودم می‌ترسم، از لحظه‌هایی که شاید غفلت کنم. از شما می‌خواهم راهی نشانم دهید، تا همیشه وجدانم بیدار بماند و حق هیچ‌کس حتی در قطره‌ای از نان حلال، بر گردنم نماند.

اگر این ترس و این دلهره نعمت است، پس خدایا، آن را از من نگیر. فقط یاری‌ام کنید تا درست‌تر، پاک‌تر و آگاه‌تر زندگی کنم.

سلام خدا بر شما و بر اجداد پاکتان. 🌹

نامه ۴۵

سلام داعِیَ الله مهربانم! خوبین؟

به یه مسئله عجیبی داشتم فکر می کردم. به قفسه کوچک کتابخونه مون. به کاغذی که لای یکی از کتابام پیدا شد و نمی دونم از کجا اومد.

و زمانی که به پلاک اسمتون فکر می کردم ، بعد از چند روز که دنبال دفتری بودم، روی یکی از کتابا یه پلاک طلایی رنگ پیدا کردم. یه طرفش نوشته شده: 《یا مهدی لبیک》، یه طرفش 《محمد رسول الله》.

همیشه توی کتابخونه مون یه گردنبند مشکی ،مدل کیف آویزون بود. چند روز پیش، گردنبند رو ورداشتم و پلاک اسمتون رو داخلش گذاشتم. میشه بگم اون خوابم تاویل شد؟

شاید این اتّفاق تصادفی باشد،ولی من میگم توی دنیا هر چیزی، هر اتّفاقی، حکمتی دارد.

نامه ۴۴

سلام...

ادامه نوشته

نامه ۴۳

سلام امام عزیزم…

نمی‌دونم کِی می‌خواین بیاین.

گاهی یاد اون روزهایی می‌افتم که… نه، نمی‌خوام بگم. فقط همون حسِ چشم‌انتظاری، اون بی‌قراری و دل‌تنگیِ هر روز، وقتی به در خیره می‌شی تا مسافرت برگرده… واقعاً سخته، درد داره.

سال‌هاست یه مشکلی باهامه.

برای خدا کاری نداره حلش کنه، ولی هنوز هست. شاید داره باهاش امتحانم می‌کنه؟

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم لابد لازم بوده این مشکل باشه، شاید سهم من همین بوده. باهاش کنار اومدم… ولی ای کاش این یکیو، فقط همین یه دونه رو، ازم می‌گرفت. یا کاش همه‌ی دردها رو با هم می‌برد؛ نه فقط من، هر کسی که این گرفتاری رو داره.

واقعاً نمی‌دونم چی شد که خدا تصمیم گرفت این مشکل رو به من بسپره. شاید بخشش خودش بوده… شکر خدا رو؛ چون من که کاری ازم برنمیاد. فقط ازش می‌خوام واسه هر کسی که با این درد زندگی می‌کنه، راه نجاتی باز کنه. بگذریم.

بذار از یه چیز دیگه بگم.

دیشب، خواهرم صدا زد منو. گفت: 《یه تصویر فرستادم ایتا، ببینش!》 اولش فکر کردم یکی از کاراست، اما وقتی دیدمش… 😄 خندیدم، از ته دل! رفتم بغلش کردم، بوسیدمش.

بهش گفتم: 《اگه من بمیرم، بی خواهر بشی، چی کار می‌کنی؟》

بی‌احساس گفت: 《هیچی!》

خندیدم و گفتم: 《نه بابا، تو بی‌احساسی. نرفتی به من، چون من پر از احساسم، کوچولوی بی‌احساس!》

می‌دونم اون لحظه نمی‌دونست چی بگه، وگرنه، دلم مطمئنه که دوسم داره.

آدم وقتی می‌میره، خاک زود سرد می‌شه… و زود فراموش.

اما من باور دارم هنوز کسی هست که یادمون کنه، امام عزیزم! داعِیَ الله قشنگم! شاید زنده نباشم وقتی بیای، یا اگه بیای، چشمای من نبینتت! ولی می دونم توی قبرستان تنها نیستم! دلم اینو میگه! می بینمت!🥹

سلام خدا بر شما و اجداد پاکتان.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.