نامه ۴۳
سلام امام عزیزم…
نمیدونم کِی میخواین بیاین.
گاهی یاد اون روزهایی میافتم که… نه، نمیخوام بگم. فقط همون حسِ چشمانتظاری، اون بیقراری و دلتنگیِ هر روز، وقتی به در خیره میشی تا مسافرت برگرده… واقعاً سخته، درد داره.
سالهاست یه مشکلی باهامه.
برای خدا کاری نداره حلش کنه، ولی هنوز هست. شاید داره باهاش امتحانم میکنه؟
بعضی وقتها فکر میکنم لابد لازم بوده این مشکل باشه، شاید سهم من همین بوده. باهاش کنار اومدم… ولی ای کاش این یکیو، فقط همین یه دونه رو، ازم میگرفت. یا کاش همهی دردها رو با هم میبرد؛ نه فقط من، هر کسی که این گرفتاری رو داره.
واقعاً نمیدونم چی شد که خدا تصمیم گرفت این مشکل رو به من بسپره. شاید بخشش خودش بوده… شکر خدا رو؛ چون من که کاری ازم برنمیاد. فقط ازش میخوام واسه هر کسی که با این درد زندگی میکنه، راه نجاتی باز کنه. بگذریم.
بذار از یه چیز دیگه بگم.
دیشب، خواهرم صدا زد منو. گفت: 《یه تصویر فرستادم ایتا، ببینش!》 اولش فکر کردم یکی از کاراست، اما وقتی دیدمش… 😄 خندیدم، از ته دل! رفتم بغلش کردم، بوسیدمش.
بهش گفتم: 《اگه من بمیرم، بی خواهر بشی، چی کار میکنی؟》
بیاحساس گفت: 《هیچی!》
خندیدم و گفتم: 《نه بابا، تو بیاحساسی. نرفتی به من، چون من پر از احساسم، کوچولوی بیاحساس!》
میدونم اون لحظه نمیدونست چی بگه، وگرنه، دلم مطمئنه که دوسم داره.
آدم وقتی میمیره، خاک زود سرد میشه… و زود فراموش.
اما من باور دارم هنوز کسی هست که یادمون کنه، امام عزیزم! داعِیَ الله قشنگم! شاید زنده نباشم وقتی بیای، یا اگه بیای، چشمای من نبینتت! ولی می دونم توی قبرستان تنها نیستم! دلم اینو میگه! می بینمت!🥹
سلام خدا بر شما و اجداد پاکتان.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

وبلاگ متولد 25 بهمن 1398 است .