یه مرد صالح از مجلسی رد می شد شنید که گفته می شد: یه فایده صلوات اینه که شخص رو غنی می کند. مرد صالح هم که بضاعتی نداشت پس، فرصت رو غنیمت شمرد. گفت:چیکار کنم و چیکار نکنم!تصمیم گرفت بر صلوات فرستادن خودش رو عادت بدهد..... صلوات زیاد می فرستاد.....

یه روز، داشت راه می رفت پاش خورد به یه سنگ و سنگ از جاش کنده شدو کوزه ای پر از طلا و زر چشمک زد..... مرد صالح، تصورش این بود که تصرف در چنین نقدی جایز نیست.( حتما پیش خودش گفته صاحاب داره..... میاد دنبالش..... )با یه مقدار خاک ، روی کوزه رو می پوشونه و راهش رو می گیره و میره.... توی خونه، جریان رو خیلی خونسرد و بی تفاوت واسه همسرش تعریف میگه..... یه همسایه داشت این مرد صالح که قضیه رو شنید (معلوم نیست چطوری؟ گوش وایساد... نمی دونیم ) سریع رفت سراغ کوزه و برداشتش ولی، وقتی توی خونه سرکوزه رو باز کرد پر از مار و عقرب بود. یقین کرد این توطئه بوده .به سرش زد بره انتقام بگیره و کوزه پر از گزند رو از روزنه سقف خونه مرد صالح سرازیر کند. همسایه، آهسته کوزه رو برداشت و رفت پشت بام خانه مرد صالح و کوزه رو از روزنه سقف واژگون کرد تا همه مارها و عقربها به جون آنها ریخته بشه...ولی، به لطف خدا، محتوای کوزه، مار و عقرب نبود بلکه، همان زر و طلای خالصی بود که اول دیده بود و انگاری، خدا این همسایه رو مامور کرده بود که حمالیش رو به عهده بگیره و خونواده فقیر از برکت صلوات غنی و ثروتمند شدند.....

منبع:تحفه زینلی صفحه ۱۶ و ۱۷ با تغییر و حذف جزئیاتی داستان

ای خدا، شکرت!