توی فصل یک از دو شیوه مذاکره صحبت می کنه که یکی منجر به شکست شده و دیگری موفقیت آمیز بوده.

شیوه حل مسئله با شکست مواجه بوده. اینجوری که فکر داشتن موقع مذاکره ، از طریق فکر و براساس حل مسئله می تونند بر مغز آدم احساسی غلبه کنند. شیوه حل مسئله ۴ اصل داشته. اول، احساسات فرد رو از مشکلش جدا می کردن. دوم نگران موقعیت طرف مقابل نبودن .مثلا اینکه درخواستش چیه و ... در عوض روی منافعش تمرکز داشتن (اینکه چرا چنین درخواستی داره)این طوری می فهمیدند که طرف مقابل واقعا چی می خواد..سوم، دنبال انجام همکاری بودن تا بُرد اتفاق بیفته. چهارم، دنبال استانداردهایی بودن که مورد توافق طرفین باشه تا راه حل های احتمالی رو ارزیابی کنند.

یه مدتی می گذره. دو نفر بعدا ،کشف می کنند که احساس، شکلی از تفکر هست. فهمیدن که مهارت روانی داشتن مهمتر از شیوه حل مسئله است و توجه به احساس و هوش هیجانی بخش اصلی مذاکره است .گوش دادن، ارزان ترین و موثرترین راه برای این هست که دیگری را درک کنی. مذاکره کننده، با گوش دادن دقیق، همدلی و تعامل صادقانه ی خودش رو برای درک بهتر آنچه که طرف مقابلش تجربه می کنه، نشان می دهد.... طبق تحقیقات روان درمانی، وقتی فردی احساس کند که دیگری به حرفاش گوش میدهد ، افکار و احساسش رو شفاف می کند . حالت تدافعی و مخالفت کمتری به خود می گیرد ، تمایل بیشتری به گوش دادن نظرات دیگران دارد و باعث میشه به نقطه آرام و منطقی برسد تا مشکل رو حل کند.گوش دادن، مثل یک هنر رزمی است که یه جورایی، رفتارهای نامحسوس هوش هیجانی رو متعادل می سازی تا به ذهن طرف مقابل نفوذ کنی.این همان شیوه موفق هست که "همدلی تاکتیکی" نام گرفت.

درسته که واس کارش مذاکره با گروگان گیرها بوده ولی، شیوه مذاکره رو تقریبا در تمام بخش های دیگر زندگیش به کار گرفته و موفق شده و اومده این کتاب رو نوشته. پس یادگیری مذاکره، برای کل زندگی به درد می خورد. مذاکره، دو تا نقش متفاوت در زندگی داره. یکی، جمع آوری اطلاعات و دوم ، تاثیر بر رفتار. مذاکره، شامل هر نوع تعاملی می شود که یکی از طرفین، چیزی از دیگری می خواهد. کار، امور مالی، شهرت، زندگی عاشقانه،حتی سرنوشت بچه و... و گاهی تمام اینها به توانایی فرد در مذاکره بستگی داره.

بیشتر اون نکاتی که مهمتر هست رو می نویسم وگرنه نکته زیاد داره...

پایان فصل ۱ تا صفحه ۳۵.

ادامه دارد....