حس خوش
شب هماهنگ شدیم که صبح روز بعد، یعنی شنبه، ۳آبان، ساعت ۶ صبح بزنیم بیرون و کلید هتل رو تحویل بدیم. ما فکر می کردیم دیگه قراره برگردیم... البته گفتش: فردا میخوام ببرمتون یه جایی. وای، باورم نمیشد که قراره بریم دریا ببینیم، حسابی غافلگیر شدم. هر چی دریا رو نگاه می کردم، سیر نمی شدم. از بین اون همه درخت بلند گیسوم، رد شدیم و رسیدیم ساحلش، کنار دریا. چقدر تو با عظمتی خدا جانم! وقتی این جاها رو می رفتیم، میدونی من یاد چی می افتادم؟ یاد برگه هایی که حرفای دلم و خواسته هام رو توش نوشتم و نمی دونم الان کجان! 😍 بهم گفت: دریای اینجا کثیفی زیاد داره، ولی دریای جنوب، آبیِ آبیه! این صدفای خورده ریز واسه اینجا، ساحل جنوب، انواع صدف و، حتی خرچنگ از آب میزنه بیرون. گوشیم زیاد جا نداشت، فقط یه دونه عکس از دریا و خودم انداختم، البته، عشقمم داخل عکس افتاده و روبه دریا، داره فکر میکنه، معلوم نیس داره به چی فکر میکنه!😊 سفر غافلگیرکننده خیلی عالیه! یهو تماس بگیره، بگه: آماده این؟ بگم کجا؟ شمال! وایسا بپرسم... آره آره، بریم. حتی ندونی چقدر میخوای بمونی، کجاهاش رو میخوای بری! واسه من، کلا تازگی داشت. این سفر باعث شد که وجود خدا رو بیشتر حس کنم و ببینم.
وبلاگ متولد 25 بهمن 1398 است .