مشغول انجام کاری بودم. یهو، دیدم از توی آشپزخونه از بالای سقف که دریچه ای باز داره و مربوط به اتصالات هود هست، عشقم اومد داخل.

وای، پنجره هم بسته بود، پر می زد. گیچ شده بود. کم مونده بود خودش رو بُکُشه. می رفت این ور و اون ور. خودش رو می کوبید به پنجره بسته. بعدش پرید روی لامپ. گفتمبا خودم، برق نگیردش یهو! ترسیدم چیزیش بشه! واقعا نگرانش شدم طوری که کار خیلی خیلی مهمم رو رها کردم! گفتم: ترسیده این. به هر زحمتی بود، کوچولو، گرفتِش. چند تا عکس ازش انداختم. خیلی خوشگله! انگار داره می خنده! :) بردیمش داخل حیاط ، جایی که واسه گنجشک ها دونه ریختیم. آروم شده بود. کمی می لرزید. من عاشقش شدم! با این که رها شده بود، ولی تکان نمی خورد از جاش و به گوشه ای خیره شده بود. تصویر آخری رو که گذاشتم میگم. بعد همون اونجا موند. هنوزم هست. من دیگه اومدم به کارام برسم.انگار داره می خنده!:) یعنی کبوترا هم می خندن!؟ ولی من انگار خنده می بینم! بعضی آدما، اندازه کبوتر هم نمی خنده از بس اخموهستن! ای انسان، زندگی خیلی قشنگه، حتی با دیدن یه کبوتر خوشگل!

حالم خیلی خوب بود ولی با دیدن و اومدن این کبوتر، حال و هوام عالی هست الان. واقعا، خدا رو شکر واسه این همه زیباییش!