تا حالا شده، مثلا حال و احوالت یه جوری باشه، بعد، خودتم ندونی چته؟! از خودم می پرسم. چی شده؟ دلتنگی؟ میگم آره. میگم: دلتنگ چی هستی؟ میگم نمی دونم! می پرسم: حالت خوبه؟ میگم: آره، و بعد میگم: نمیدونم، شایدم نه! بلاتکلیفم! می پرسم از خودم، خسته ای؟ میگم: نه! شایدَم آره، نمی دونم! یعنی دقیقا نمی دونم چمه! ولی دوست دارم چشمام رو ببندم و خودم رو توی تخیلات خودم غرق کنم! مثلا، الان دلم می خواد ادامه اون قصه ی توی ذهنم رو بنویسم. قصه ا ی از قصه های 《 هفت شنبه》همان فرشته من! از کِی هست که درباره ش ننوشتم‌؟! ماه هاست هیچی ازش ننوشتم. هفت شنبه، تقریبا عین یه دوست ِ برای من! کمی با این دنیا آشنا نیست! هم می دونه، هم نمی دونه! دنیاش خیلی خیلی ساده است. دلم می خواد با 《 هفت شنبه 》 خیالم، صحبت کنم. اونم گوش بدهد. با حرفا و صحبتای عجیب غریبش ، منو بخندونه! همین الان، می نویسم هر چی بیاد از تخیلم!

-چه خبر؟

-شما؟

-باید هم، یادت نباشه منو! تو، هیچ وقت منو یادت نیست!

-معرفی کنید لطفا!

-فرشته، هفت شَنبَه!

-سلام، سلام، به به! یار قدیمی! هفت شنبِه، نه وایسا ببینم، هفت شنبِه می شناسم ، ولی هفت شنبَه، نمی شناسم! یکی دیگه شما رو احضار کرده! لطفا مزاحم نشید!

-ببخشید، سلام یادم رفت! فرشته هفت شنبِه ام! درست اومدم! شما منو احضار کردین. در خدمتم، سرورم!

-خدا ببخشه! خبر؟ خبر سلامتی و حضور شما. اول ، مگه لهجه گرفتی؟ بعد، من اگه اَزَت یاد نکنم، شما چطور یهو سبز میشی؟ گِله نکن که تو رو یادم نیس، هفت شنبه!؟

-جانم!

- یه مسئله ای پیش اومده، دلم خواست با تو مطرحش کنم.

خب! ؟

-خب نداره دیگه!

-خب بگو!

_میدونی چیه؟ من الان، توی یه وضعیتی هستم، حال خودمو نمی دونم! تو می تونی بفهمی حال منو؟

-وایسا ، وایسا، برم و بیام.

-باشه منتظرم!

_هفت شنبه؟! این، چیه؟!💥

_《جوینده احوال گمشده!》💥

_چه جوری کار می کنه؟

-دکمه راهنمو داره!

- راهنمو؟

-آره، راهنمو دیگه!

-تو یه چیزیت می شه ها. راهنما. راهنمو چیه؟!

-همون!

-خب، دکمه رو بزن!

-من که دست ندارم. بال دارم. نمیشه بالم بزرگه. بال بزنم ممکنه دکمه از جاش دربیاد. خودت باید دست بزنی روی دکمه! قبلشم چشمت رو ببند

- مگه مثل فال گرفتن فال حافظ؟

_ فال حافظ؟ چی هست؟

- الان وقتش نیست هفت شنبه، حالا بعدا از گوگل می پرسیم.

_ گوگل؟ ! گوگل چیه؟

_ عزیزم! هفت شنبه! میشه، اول این 《جوینده احوال گمشده 》 رو راه بندازیم؟

_بله، به چشم!

_نیّت کن و دکمه رو بزن!

_وای، این همه نور، چِشام کور نَشه! ؟

_نه، نَتَرس من هستم! بخون راهنما رو.

_نوشته: لبخند بزنید و یک جوک تعریف بگویید! هفت شنبه؟! راهنماش اینه؟!

_ مراتب، باید طی بشه!

_ مگه، مثل امور اداریه؟!

_ امور اداری چیه؟!

_ هیچی! خب، این از لبخند، جُوک!؟ جُوک یادم نمیاد! وایسا!

_ 《یادم باشه حتماً وقتی خواستم ازدواج کنم
یکی از شرایط این باشه که همیشه کنترل تلوزیون دست من باشه !》

_ چی؟ کِی می خوای ازدواج کنی؟ با کی؟

- هفت شنبه؟! حواست کجاس؟! این جُوکَم بود دیگه!

_ آهان! جوکه!

_آره دیگه! راهنمایی این 《جوینده احوال گمشده》💥 چیه؟!

یه جمله سبز شده، راهنماییش اینه!

_《 اگر الان ۵ عدد جوک مودبانه بخوانی ، حال خود را پیدا می کنید!》

هفت شنبه؟ این چی میگه؟ مگه من حالم گم شده؟ بعد، نظر خودت چیه؟

_ این راهنمو میگه! نظر من اینه هر روز منو صدا بزن تا بیشتر ببینمت!

_ باشه هفت شنبه فرشته، ممنونم برای لطفت!

_ من ، همیشه در خدمت رسانی حاضرم سرورم!

-باشه. ممنونم!

- گوگل ، فال حافظ رو نگفتی!

- هفت شنبه! اگه من بخوام درباره اینا بهت بگم. ، بازم کلمه جدید بشنوی و ببینی، بازم سوال واست پیش میاد. تو فرشته ای، هیچ کدوم از اینا به کارت نمیاد. ولی یه کوچولو می گم. گوگل یه سایتِ . فال حافظ هم یه کتاب، که شاعری به نام حافظ نوشته!

- سایت چیه؟ کتاب چطوریه؟ حافظ کیه؟

-دیدی گفتم هفت شنبه! قربونت برم! بذار نگم!

_یه قربونت رو بگو!

_قربونت بشم، یعنی: من فدای تو فرشته کوچولوم بشم!

- فدا چیه؟ کوچولو یعنی چی؟

_هفت شنبه! شبت به خیر.

_یعنی برم؟!

-آره! برو برو. الان قصر آرزو ها دَرِش بسته میشه ها!

-اول بگو الان حالت چطوره!؟

- ممنونم هفت شنبه، هم صحبتی با شما، باعث شد الان حس کنم، واقعا حالم خوبه! یعنی خیلی حالم خوبه! خیلی!

الحمدُلِله.

آره والله، الحمدُلِله!

* تخیل نویسی هم حس خوبی با خودش داره! شکر خدا واسه قدرت تخیّل!